|
امیر کبیر
میرزاتقیخان امیرکبیر (۱۸۰۷ م – ۱۸۵۲ م) در نخستین چهار سال پادشاهی ناصرالدینشاه قاجار صدراعظم ایران بود و یکی از شایستهترین رجال دوره قاجاریه بوده است.
نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته میشد و عناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم (شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد).
پدر وی، کربلایی محمد قربان، در خدمت آشپازی به خانه میرزا بزرگ قائم مقام فراهانی درآمد، و هنگامیکه میرزا بزرگ به ریاست دفتر عباس میرزا، ولیعهد وقت در تبریز، گمارده شد کربلایی قربان همراه وی روانه شد. میرزا تقی نخست به کمک پدر در خانة میرزا بزرگ وظایف خانگی انجام داده بود. میرزا بزرگ استعداد ویژهای از این جوان دیده و وی را به کلاس درسی همراه پسران خود فرستاد. پس از آموختن ادب و انشاء و ریاضی، امیر کبیر به سرپرستی طویله گمارده شد.
نخسیتن زن امیر، دختر عمويش بود يعني دختر حاج شهباز خان. نام او را "جان جان خانوم" یاد کردهاند. از او سه فرزند داشت: ميرزا احمد خان مشهور به "اميرزاده" و دو دختر که بعدها يکي زن عزيز خان آجودان باشي سردار کل، دوست کهن امير، گرديد. و ديگري به عقد ميرزا رفيع خان مؤتمن درآمد. زن امير در ۱۲۸۵ ه.ق. با دختر بزرگش سلطان خانم به زيارت مکه رفت، و آنسان که پیداست يکي دو سال بعد، در آذربايجان درگذشت.
میرزا بزرگ در سال ۱۲۳۷ ه.ق. (۱۸۲۲ م) درگذشت و میرزا ابولقاسم قائم مقام جانشین وی گردید. در سپر میرزا ابولقاسم، امیر کبیر وارد اداره دولت شد. وی نخست به پست لشکرنویسی ارتش آذربایجان گمارده و سپس در سال ۱۲۵۱ ه.ق. (۱۸۳۵ م) در پست مستوفی نظام مسئول سرپرستی مالیه ارتش آذربایجان گردیده که چندی سال بعد وزیر نظام شد.
امیر کبیر نیز به سه ماَموریت خارجه از تبریز عزام شده بود. نخستین آن ماَموریت خسرو میرزا به سن پیترزبرگ در سال ۱۲۴۴-۴۵ ه.ق. (۱۸۲۹-۳۰ م) که مقصود آن علام پوزشخواهی رسمی برای قتل گریبایدوف، وزیر روسی در تهران که بدست غوغای مردم کشته شد. امیرکبیر از تزار روسیه پوزش خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. وی در ماَموریت ده ماهه که منشی بود سفر به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی در شهرهای سن پیترزبرگ، مسکو و تیفلیس توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.
در سال ۱۲۵۳ ه.ق. (۱۸۳۷ م) وی همراه ناصرالدین میرزا، ولیعهد وقت، به ایروان روانه شد و ضمن ملاقاتی با نیکلاس نخست، تزار روسیه، استانهای قفقاز را دیدار کرد. البته این سفر بسیار کوتاه بود و در کارنامه امیرکبیر اثر گرانقدری نگذاشت. از ماَموریت گرانقدری نزد چهار سالی که وی در ارزنةالروم ماَمور حل اختلاف مرزی میان ایران و امپراتوری عثمانی بوده باید به یاد آورد. امیرکبیر بیگمان سرشارترین مذاکره کننده این جمع بود. وی افزون بر آشنایی با زد و بندهای سیاسی خاور و غرب با غیرت ویژهای توانست اختلاف مرزی را به سود ایران پایان دهد و محمره (خرمشهر) و اراضی وسیع طرف چپ اروندرود را که مورد ادعای عثمانیها بود به ایران ملحق کرد. در این سالیان دراز که امیرکبیر در ارزنةالروم گذراند دولت عثمانی چند اصلاحات بنام تنظیمان نظامی به عمل درآورد که امیرکبیر را دستکم در مورد برکناری روحانیون از ادارت کشور القاء کرده بود. باری که وی طرح ساختن یک حکومت عالیمقام را به کنسول انگلیس در تبریز داد، وی به دولت عثمانی اشاره داشت که چگونه این امپراتوری پس از شکست دادن قدرت ملایان توانست نیروی تازهای به خود دهد.
|
در استحکام اخلاقي اکبیر ترديد نيست، و مظاهر عيني آن گوناگون است. يک جنبهاش اينکه در عزمش پايدار بود. نويسنده صدرالتواريخ که زير نظر اعتمادالسلطنه اين کتاب را پرداخته ميگويد: «اين وزير هم در وزارت مثل نادر شاه بود.... هم مانند نادر عزم ثابت و اصالت رأي داشته است». در موردي که نماينده انگليس خواست رأي امير را عوض کند، خود اعتراف دارد که «... سعي من و کوشش نماينده روسيه، و تلاش مشترک ما همه باطل است. کسي نميتواند ميرزا تقي خان را از تصميمش باز دارد.» برهان استقلال فکر او همين بس که در کنفرانس ارزتةالروم بارها دستور حاجي ميرزا آقاسي را که مصلحت دولت نميدانست، زير پا نهاد. شگفت اينکه حتي امر محمد شاه را نيز ناديده ميگرفت و آنچه را که خير مملکت تشخيص ميداد، همان را ميکرد. بي اثر بودن پافشاريهاي روس و انگليس و عثماني در رأي او، جاي خود دارد. اما يک دندگي بي خردانه نميکرد. حد شناسي از خصوصيات سياسي اوست و چون ميديد سياستي پيشرفت ندارد، روش خود را تغيير ميداد.
رستي و راست کرداري از مظاهر ديگر استحکام اخلاقي اوست؛ از اين نظر فساد ناپذير بود. قضاوت وزير مختار انگليس اين است: «پول دوستي که خوي ملي ايرانيان است در وجود امير بي اثر است». به قول رضاقلي خان هدايت که او را نيک ميشناخت: «به رشوه و عشوهً کسي فريفته نميشد». دکتر پلاک اتريشي مينويسد: «پولهايي که ميخواستند به او بدهند و نميگرفت؛ خرج کشتنش شد».
چون در شوال ۱۲۶۴ ه.ق. (سپتامبر ۱۸۴۸ م) محمد شاه درگذشت، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت وزیرش، میرزا فتحالله نصرالملک علیآبادی، نتوانست حتی هزینه سفر ولیعهد و همراهان وی را به تهران تهیه کند. لذا ناصرالدین میرزا رو به امیرکبیر که این زمان در تبریز میزیست گرداند و امیرکبیر با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد. از این اقدام ناصرالدین به امیرکبیر اطمینان کامل پیدا کرد و به وی لقب "امیر نظام" داد، و باری که به تهران رسید امیرکبیر شخص اول ایران گمارده شد، و بعدا القابی چون امیرکبیر و اتابک (ذیقعده ۱۲۶۴ ه.ق.، اكتبر ۱۸۴۸ م) به آن افزوده شد. اما درباریان چون میرزا آقاخان نوری اتمادالدوله حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، بویژه پس از عقد امیرکبیر با یگانه خواهر تنی ناصرالدین شاه، عزت الدوله.
عقد ازدواج امیر با عزت الدوله روز جمعه ۲۲ ربيع الاول ۱۲۶۵ ه.ق. انجام گرفت. ترتيب جشن عقد و عروسي را ميرزا نبي خان اميرتومان (پدر ميرزا حسين خان سپهسالار) بعهده داشت. عزت الدوله شانزده ساله بود. چنانکه قباله عقد زناشوئي مينمايد، مهریه عزت الدوله هشت هزار تومان نقد اشرفي ناصرالدين شاهي هجده نخودي، و يک جلد قرآن بود. درباره ازدواج با عزت الدوله ضمن نامه امير به شاه خواهيم خواند که گفته بود: «از اول بر خود قبله عالم... معلوم است که نميخواستم در اين شهر صاحب خانه و عيال شوم. بعد، به حکم همايون و براي پيشرفت خدمت شما، اين عمل را اقدام کردم....» فداکاريهاي اين شاهزاده خانم در دوره تبعيد و آخرين روزهاي زندگي شوهرش، در خور ستايش است.
در ربیعالثانی ۱۲۶۵ ه.ق. (مارس ۱۸۴۹ م) این مخالفان دستهای مسلح از سربازان آذری تشکیل داده خواستار عزل و اعدام امیرکبیر صدراعظم شده بودند، اما با یاوری میرزا ابولقاسم امامجمعه تهرانی که به بازاریان بستن دکانها و مسلح گردیدن دستور داده این انبوه مخالفان امیرکبیر پراکنده شدند و امیرکبیر به انجام وظیفه خود بازگشت. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود (در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط ۱۶ سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.
نخست به امنیت داخلی پرداخت. در پایانی دوره محمدشاه، حمزه میرزا حشمتالدوله به استانداری خراسانی گمارده شد اما در سال ۱۲۶۲ ه.ق. (۱۸۴۶ م) دچار گردنکشی حسن خان سالار که که از جانب روسها و انگلیسیها حمایت میشد گردیده بود. حمزه میزرا مشهد را به دست حسن خان رها کرد و به هرات گریخت. امیرکبیر دو لشکر به خراسان دو گسیل داد که لشکر دوم، زیر فرماندهی سلطان مراد میرزا، آشوبگران را شکسته داد و سالار را دستگیر کرد. در سال ۱۲۶۶ ه.ق. (۱۸۵۰ م) امیرکبیر حکم اعدام سالار و پسرانش را صادر کرد. پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.
صدارت امیرکبیر نیز به دوره سرکوبی جنبش انقلابی باب برخوردار بود. مبارزات بزرگی در مازندران زیر رهبری ملا محمد بارفروشی، در زنجان زیر رهبری ملا محمد زنجانی، و در نیریز زیر رهبری سید یحیی دارابی رخ داد. پس از چندین جنگ خونین هر سه مبارزات سرکوب گردیده و رهبران آن اعدام شدهاند. آنگاه برای فرونشاندن نهایی جنبش باب، امیرکبیر حکم اعدام سیدعلی محمدباب را صادر نمود که این اعدام در ۲۷ شعبان ۱۲۶۶ ه.ق. (۸ ژوئيه ۱۸۵۰ م) در شهر تبریز روی داد. انگیزه سرکوبگری از اینرو بود که جنبش باب رنگ سیاسی به خود گرفت و خطری برای نظام کشور ایجاد کرد.
امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:
ایجاد امنیت و استقرار دولت.
تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.
ایجاد کارخانههای اسلحهسازی.
اصلاح امور قضایی.
جرح و تعدیل محاضر شرع.
تأسیس چاپارخانه.
تأسیس دارالفنون.
نشر علوم جدید.
فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.
استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.
ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.
ایجاد روزنامه و انتشار کتب.
ترویج ساده نویسی و لغو القاب.
بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.
مرمت ابنیه تاریخی.
مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).
تقویت بنیه اقتصادی کشور.
ترویج صنایع جدید.
فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.
استخراج معادن.
بسط فلاحت و آبیاری.
توسعه تجارت داخلی و خارجی.
کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.
تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.
اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.
اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری میشد. با لغو یا کسر مقرریها و مستمریها، عدهای با وی دشمن شدند اما چون همین مستمریها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن میرسید در روزگار امیر مرتباً بدانها داده میشد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد. جلو بذل و بخششهای او را گرفت و اگر حوالهای از شاه میرسید جواب مینوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم میشود. در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ میکردند تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند. در این نامه که ملاحظه میشود: گاهی به خاک پای همایونی معلوم میشود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری میکند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتی وجود مبارک همایونی میخواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. میخواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند... خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی میدهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت میفرمائید ... زیاده جسارت نمیورزد.
|
امیرکبیر افزون بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر گسترش کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری میکرد.
در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار مینمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحه سازی در ایران راه اندازی کرد که روزانه ۱۰۰۰ تفنگ میساخت.
دارالفنون
انديشه امير در بناي دارالفنون از يک سرچشمه الهام نگرفته بود، بلکه حاصل مجموع آموختههاي او بود. آکادمي و مدرسههاي گوناگون روسيه را ديده بود؛ در کتاب جهان نماي جديد که به ابتکار و زير نظر خودش ترجمه و تدوين شد، شرح دارالعلمهاي همه کشورهاي غربي را در رشتههاي گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود؛ و از بنيادهاي فرهنگي دنياي جديد خبر داشت.
وجهه نظر امير را در ايجاد دارالفنون بايد بدرستي بشناسيم. ذهن امير در اينجا در درجه نخست معطوف به دانش و فن نوین بود، و سپس به علوم نظامي توجه داشت. اين معني از مطالعه تطبيقي برنامه درسهاي دارالفنون، و نامههاي امير درباره رشته تدريس استاداني که استخدام شدند، روشن ميگردد. رشتههاي اصلي تعليمات دارالفنون بنحوي که او در نظر گرفته بود عبارت بودند از: پياده نظام و فرماندهي، توپخانه، سواره نظام، مهندسي، رياضيات، نقشه کشي، معدن شناسي، فيزيک و کيمياي فرنگي و داروسازي، طب و تشريح و جراحي، تاريخ و جغرافيا، و زبانهاي خارجي. مدرسه هفت شعبه داشت، و پارهاي مواد مزبور مشترک بود. در ضمن بايد دانسته شود که براي فنون نظامي دستگاه تعليماتي جداگانهاي در خود تشکيلات لشکري تعبيه نهاد، و شاخه علوم جنگي دارالفنون مکمل آن بشمار ميرفت.
سنگ بناي دارالفنون در آغاز ۱۲۶۶ ه.ق. در زمين واقع در شمال شرقي ارک سلطنتي که پيش از آن سربازخانه بود نهاده شد. نقشه آن را ميرزا رضاي مهندس که از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل به انگلستان رفته بود کشيد؛ و محمدتقي خان معمارباشي دولت آن را ساخت. و شاهزاده بهرام ميرزا به کار بنائي آن رسيدگي ميکرد. ساختمان بخش شرقي دارالفنون تا پایانی ۱۲۶۷ ه.ق به انجام رسيد و مورد استفاده قرار گرفت. بازمانده آن تا آغاز سـال ۱۲۶۹ ه.ق پايان يافت. چهار سوی مدرسه را پنجاه اطاق "منقش مذهب" هر کدام به طول و عرض چهار ذرع ساخته جلو آنها را ايوانهاي وسيع بنا نمودند. در گوشه شمال شرقي تالار تئاتر احداث شد. در پشت دارالفنون کارخانه شمع کافوري و آزمايشگاه فيزيک و شيمي و دواسازي برپا نمودند. چاپخانهاي هم ضميمه آن گرديد، افزون بر آن کتابخانه و سفره خانهاي ساختند. در ورودي دارالفنون به سوی خيابان ارک "باب همايون" باز ميشد؛ در کنوني آن در خيابان ناصريه به سال ۱۲۹۲ ه.ق ساخته شد.
روزنامه وقايع اتفاقيه
بناي روزنامه وقايع اتفاقيه به سال ۱۲۶۷ ه.ق از ارزندهترين تأسيسات اجتماعي امير است. بنيانگزار روزنامه در ايران ميرزا صالح شيرازي است. از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل علوم نوین به انگلستان رفت. ضمناً به ذوق خود فن چاپ را آموخت، و همچون کساني است که در ايران مطبعه سنگي را راه اندازی نمود. افزون بر آن او را پيشرو انديشههاي سياسي نوین مغرب زمين در ايران ميشناسيم. ميرزا صالح نخستين روزنامه ايران را در زمان محمد شاه به سال ۱۲۵۲ ه.ق در تهران بر پا کرد. روزنامهاي بود که ماهي يکبار با چاپ سنگي منتشر ميشد، و بيش از چند سالي دوام نکرد.
ذهن امير درباره روزنامه و ارزش سياسي و مدني آن خوب روشن بود، و از روزنامههاي فرنگستان آگاهي داشت. حتي خوانده بود که: در شهر فرانکفورت آلمان (امير اساساً به دولتهاي آلماني توجه ویژهای داشت) باسمه کردن کاغذ اخبار که از تاريخ ۱۶۵۱ م.. بنا شده، الي حال مطلقاً بسته نشده، و هميشه در کار باسمه اخبار است. توجه ميرزا تقي خان معطوف به دو معني بود: يکي اطلاع يافتن دولت از اوضاع جهان، و ديگر پرورش عقلاني مردم و آشنا کردن آنها به دانش جديد و احوال ديگر کشورها. در راستای گسترش روزنامه وقایع اتفاقیه امیرکبیر بر منتخبین دولت که بیش از ۲۰۰۰ ريال سالانه حقوق بگیر بودند به ابونه شدن روزنامه واداشت. از سویی مردم عمومی به سواد آموختن دلگرم شده و از سویی دیگر روزنامهنویسان به ساده نویسی وادار شدهاند.
|
شماره نخست روزنامه وقايع اتفاقيه روز جمعه پنجم ربيع الثاني ۱۲۶۷ ه.ق. (هفتم فوريه ۱۸۵۱ م) انتشار يافت. در صفحه نخست علامت شير و خورشيد ايران و عبارت "يا اسدالله الغالب" نگاشته شده بود. اين شماره به عنوان "روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران" منتشر گرديد. از شمارهً دوم به نام "وقايع اتفاقيه" خوانده شد. و تا ده سال دیگر (۱۲۷۷ ه.ق.) به همين نام نشر ميشد. در اين سال هنگام تصدي ميرزا ابوالحسن خان غفاري کاشاني صنيع الملک، نام آن تغيير کرد و از شماره ۴۷۴ به روزنامه "دولت عليه ايران" مبدل شد؛ و ضمناً به شکل روزنامه مصور درآمد. اين نخستين روزنامه مصوري است که در ايران انتشار يافت. ديري نگذشت که دوباره نام آن تغيير کرد و به روزنامه "دولتي" بدل شد. پس از آن به نام "روزنامه ايران" منتشر گرديد و تا انقلاب مشروطه همين نام را نگهداشت.
وقايع اتفاقيه روزنامه هفتگي بود، با چاپ سنگي بطبع ميرسيد. شيوه نگارش آن ساده و روشن و بکلي خالي از تقليد و تکلف بود. تا شماره هفدهم آن روزهاي جمعه پيش از ظهر انتشار مييافت، از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روزهاي پنجشنبه موکول گرديد. تا شماره ۶۵۶ انتشار هفتگي آن مرتب بود، از آن پس گرفتار بي نظمي شد. بهاي تک شماره آن در سرتاسر ايران ده شاهي، و اشتراک ساليانهاش ۲۴ ريال بود. چون به گوش دولت رسيد که کارکنان ولايات سواي بهاي روزنامه چيزي از مردم به نام"خدمتانه" گرفتهاند؛ اعلام شد که قيمت آن "در کل شهرهاي ممالک محروسه بدون اخراجات ديگر" همان ده شاهي است، و مطالبه کردن چيزي بيش از آن "بسيار خلاف رأي امناي دولت" است.
مدير روزنامه، حاجي ميرزا جبار ناظم المهام کنسول سابق ايران در بغداد بود. "مباشر" روزنامه "ادوارد برجيس"ر انگليسي، و نويسنده آن "عبدالله ترجمه نويس" بود. روزنامه در مطبعه حاجي عبدالمحمد استاد مطبعه چي چاپ ميگرديد. حيف که ميرزا صالح دوست ديرين امير درگذشته بود، وگرنه هيچ کس شايستهتر از او براي کار روزنامه نبود.
کاهش قدرت روحاني
سياست مذهبي امير دو جهت ثابت و مشخص داشت: کاستن نفوذ روحاني و منع دخالت در سياست؛ آزادي و مداراي ديني. به گفته اعتضادالسلطنه زهد خشک را استهزاء ميکرد. برخورد دولت امير با دستگاه روحاني زاده دو عامل اصلي بود: يکي دخل و تصرف عالمان دين در کار سياست، دوم سنت پرستي و ظلمت هيأت روحاني. در واقع سياست عمومي امير در کاستن قدرت روحاني متوجه امام جمعهها و شيخ الاسلامها ميگرديد که در افکار قاطبه مردم نفوذ داشتند، مروج کهنه پرستي و ناداني بودند، سراي آنان مصون و جاي تحصن بود. از اين راه اعمال قدرت مينمودند و در سياست مداخله ميکردند. امير چنين حق و مسئوليتي را براي روحانيون نميشناخت. افزون بر آن نفوذ و رويه ايشان را راهبند پيشرفت نقشه اصلاح و ترقي ميدانست.
از دید شناختن زمينه فکري جامعه ما در اين زمان بايد دانست که از يک سو، انديشه تفکيک سياست از دين در ايران شناخته گرديده بود. در ترجمه تاريخ پطر کبير نوشته ولتر آمده که پطر به کشيشان و دانايان گفت: «مهام سلطنت و انجام امور دولت با من است، و مرا با تشخيص و امتياز مذهب و دين کاري نيست». از سوي ديگر تجربه آموخته بود که ظلمت روحاني و دخالت ملايان در امر مملکت داري، سد راه اصلاح طلبي و نوجوئي است. و آنچه بيشتر در ذهن امير تأثير کرده بود، همين بود. ميرزا صالح شيرازي در سفرنامه ارزنده خود درباره احوال عثماني نکته انديشيدهاي را ميآورد: «مادامي که سلسله عليه ملاها خود را مدخل به دولت عثماني نمايند، هرگز دولت مزبور ترقي نخواهد کرد... في الواقع هر دولتي که ملاها خود را مدخل آن نموده، بنا را به حيله بازي گذاردند هرگز آن دولت و آن ولايت ترقي نخواهد کرد».
همين معني در سخن امير به کنسول انگليس و سفير آن دولت نمايان است. هنوز بيش از نه ماه از صدارتش نگذشته بود که کنسول از تبريز به ديدن او آمد، و در گزارش خود نوشت: «امير نظام مصمم است که جلو نفوذ روحانيان را بگيرد، گرچه ميداند کاري است بس دشوار و پر خطر. ولي متذکر شد که دولت عثماني وقتي در راه تجديد نيروي خود توفيق يافت که نفوذ علما را دهم شکست. و گفت او هم همين کار را خواهد کرد، و يا سرش را بر باد خواهد داد». همچنين وقتي که اختلاف امير با امام جمعه تهران بالا گرفت - و شيل پاي بميان نهاد، امير گفت: «يا بايد در برابر ادعاها و دخالتهاي امام جمعه ايستادگي کنم، يا دست از سياست و زمامداري بکشم. متأسفانه اين خاص علماي پايتخت نيست، در سرتاسر ايران، ملايان کم يا بيش در پي قدرت هستند و ميخواهند در امور سياسي و دنياوي دخل و تصرف نمايند».
با اين وجهه نظر، تصادم قدرت دولت و دستگاه روحاني امري محتوم بود. تحريک امام جمعه تهران به برانگيختن مردم شهر عليه امير، داستان معجزه کردن امامزاده تبريز و مداخله شيخ الاسلام و امام جمعه آذربايجان، و ايستادگي آنان در برابر دولت - آن کشمکش پنهاني را آشکار ساخت.
آغاز اختلاف امير را با ميرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، شيل بيان ميکند: «وزير مختار روسيه بتازگي انفيه دان الماس نشاني که روي آن صورت امپراطور روس نقش شده بود، به امام جمعه هديه کرد. هديه امپراطور موجب حرف و گفتگو شد، و ميان علما و افراد صاحب نفوذ ايجاد همچشمي زياد نمود. امام جمعه از مرحمت تزار بخود ميباليد، و بعمد نميخواهد موضوع آن تحفه را به اطلاع شاه و امير نظام برساند. ميانه او و امير هم چندان گرم نيست. پس از چند روزي امير به وي پيغام فرستاد که رفتار او در پذيرفتن آن هديه، و اطلاع ندادن به دولت بسيار ناپسند و ناشايست ميباشد. امام جمعه از حسد روحانيون آگاه گشته بود، بهراسيد و روز بعد انفيه دان و نامه وزير مختار روس را به نظر امير رسانيد».
بايد دانست که دستگاه امام جمعه تهران همواره مورد توجه سفارتخانههاي روس و انگليس بود، و هر دو کوشش داشتند دست کم با آن روابط نيکو و نزديکي داشته باشند. و اسناد ما حکايت ميکند که آن دستگاه هيچگاه از آلودگي سياسي پاک نبود. ميرزا محمد مهدي امام جمعه عموي ميرزا ا بوالقاسم، همان کسي است که دستگيري قائم مقام را به وزير مختار انگليس "تهنيت" گفت. همچنين بنا بر نوشته وزير مختار، يکي از معتمدان خود را به سفارت فرستاد تا «مراتب شادماني و خرسندي امام جمعه و همه طبقات مردم را از آن بابت ابراز دارد. و نيز بگويد که جملگي معتقدند بر اثر کوششهاي من (وزير مختار) بود که خوشبختانه توانستند از دست قائم مقام، يعني آن افت بدتر از طاعون رهائي يابند».
سقوط و تباهي
مهد علیا، مادر ناصرالدین شاه، به وسیله درباریان به شاه اشاره برده که امیرکبیر قصد خیانت و تصاحب تاج و تخت او را داشت. شاه جوان تحت تاًثیر مخالفان امیرکبیر در ۲۰ محرم ۱۲۶۸ ه.ق. (۱۶ نوامبر ۱۸۵۱ م) رضایت به عزل وی گردید. امیرکبیر درخواست ملاقات کرده اما اجازه به او داد نشد. اميركبير از صدارت عزل شده بود ولى هنوز عنوان «وزيرنظام» را داشت. البته اميركبير يك بار موفق به ديدار شاه شد و شاه منصب اميرنظامى او را تاييد كرد. در اين ميان سفير روس اقدامى كرد كه به ضرر امير كبير تمام شد. او چند نفر قزاق را براى حفاظت او فرستاده و اين عمل بر شاه گران آمد و برخی از مسائل ديگر سبب شد كه دشمنان اميركبير شاه را واداشتند كه اميركبير را از تمامى مناصب خلع كند و او را به كاشان تبعيد كند و صدارت اعظم به ميرزا آقاخان نورى دشمن سرسخت اميركبير رسيد.
خان ملك ساسانى از قول مخبر السلطنه هدايت مى نويسد: «ميرزا آقاخان براى قبول صدارت دو عهد از شاه گرفت، يكى اعدام ميرزا تقى خان، يكى امنيت جانى در موقع عزل براى خودش.» منابع دوره قاجاريه مرگ اميركبير را طبيعى و يا به علت بيمارى دانستهاند. اما محمد جعفر خورموجى دقيقاً به قتل او به دست حاجى على خان فراشباشى اشاره كرده است. شاه به قتل وزير راضى نبوده است ولى توطئه گران او را مىترساندند كه اگر خواهان پادشاهى هست چارهاى جز قتل امير ندارد. شاه همچنان مقاومت مىكرد ولى توطئه گران هم بيكار ننشستند و بر اصرار و الحاح خود افزودند. سرانجام در شب باده نوشی شاه فرمان قتل اميركبير را براى حاج على خان فراشباشى صادر كرد. پناهى سمنانى مىنويسد كه اين فرمان را ميرزا آقاخان نورى، با نيرنگ از شاه گرفت. خود ناصرالدين شاه به روايت مخبرالسطنه هدايت گفته بود كه: «به قتل امير راضى نبودم. ميرزا آقاخان تدليس كرد و دست خط را از من گرفت. دست خط ديگر فرستادم كه ميرزا على خان نرود، گفت رفته است و معاذير آورد.» نويسنده مىافزايد: حاج على خان هم مىدانست كه ممكن است شاه پس از بيدار شدن از خواب مستى پشيمان گردد. پس از گرفتن حكم قتل، شب را در خانه پسر خودش عبدالعلى خان اديب الملك رفت.
در ۱۷ ربیع الاوّل سال ۱۲۶۸ ه.ق. (۱۰ ژانويه ۱۸۵۲ م) باری که امیرکبیر در حمام فین کاشان مشغول شستشو بود ماَمورین عالیحضرت حمام را محاصره کرده و یکایک وارد شدهاند. به نوشته اقبال آشتيانى اميركبير در حمام بود كه دو نفر وارد حمام شدند. فراشباشى حكم قتل امير را از سویصرالدين شاه به او ارائه مىهد و چون امير از او مهلتى جهت نوشتن عريضه يا وصيت نامه يا ديدن همسر خود مىواهد ابا مىمايد ولى امير را در اختيار طرز كشته شدن آزاد مىذارد. امير هم به دلاك خود امر مىهد تا رگاى دو دست او را با نشتر بگشايد. او نيز چنين مىکند و امير با متانت و ثباتى مردانه رفتن خون را از بدن خود تحمل مىنمايد و همين كه به حال ضعف مىافتد مير غضب به فرمان فراشباشى او را با لگد بر زمين مىافكند و دستمال يا حوالهاى در گلوى او فرو مىكند و آن نيمه جان او را نيز به اين وضع مىگيرد و...
|