|
شاه اسماعیل صفوی نخست
سلط اسماعیل از دو سو یکی از مهمترین نکات تاریخ ایران میبود. یکی آنکه از زمان حمله اعراب به ایران تا برقراری پادشاهی صفوی ایران هرگز بعنوان کشور یکپارچه و مستقل نبوده بلکه زیر سلط خلفای عرب، سلطانان ترک و خانهای مغولی قرار گرفته بود. در طول این زمان تنها آل بویه (945-1055 م) توانسته بخش بزرگی از این سرزمین زیر سلط خود قرار دهد، آنهم نیم مستقل و ضد تمدن و فرهنگ ایرانی. دوم آنکه با گسترش اثنی عشری تشیع عنوان دین رسمی پادشاهی برخاسته به تاریخ آینده ایران رنگ دیگری داد. این گام بزرگ که در هیچ کشور اسلامی روی نداد مایه نیروی فوق از پیروان شیعه گردیده بود. افزون بر اینکه فرق میان ایران با امپراطوری عثمانی سنی در غرب و اتحادیه ازبک سنی در شرق گذاشته بود. هرچند همزمان میدان برای روحانی شیعه باز شد که بعدا آنهم بگونه نیروی سیاسی-مذهبی درآمد.
از قیام تا پادشاهی
به قدرت رسیدن شاه اسماعیل برآمده از دو قرن تبلیغات بیکران آمده، در ابتدا میان رهبران فرقه صوفی در گیلان و بعدا از راه شورش و جنگ بدست پیروان صفویان برگرفته از قبایل ترک آناتولی شرقی، جنوب قفقاز و دیگر جاها. فرقه صفوی، که نام آن از شیخ صفی الدین اردبیلی گرفته و در پیش "زاهدیه" نام داشت، جهت رسیدن به سلطنت سوری برای بار نخست زیر رهبری جنید (1147-1160 م) روی داد. جنید نیز از نخستین رهبران فرقه صفوی بود که لقب "سلطان" به خود بپیوندد. ایران در این زمان میان سه فرمانروا تقسیم شده بود: جهانشاه قراقویونلو (آذربایجان، عراق عجم، عراق عرب، فارس، کناره دریای عمان، کرمان، سریر، ارمنستان، گرجستان، تا مرز سوریه و روم)، ابوسعید تیموری (ماوراء النهر یا فرارود، ترکستان، کابل، زابل، مازندران و خراسان تا مرز عراق عجم)، و ملکشاه یحیی سیستانی (سیستان). جهانشاه به جنید دستور فرستاد که اردبیل را ترک کند یا بدست سربازان وی با خاک اردبیل یکسان گردد. جنید از اردبیل بگریخت و در قلمرو اوزون حسن، رهبر اتحادیه آق قویونلو پناه گرفت. جنید در اینجا به مدت سه سال ماند و از راه ازدواج با خدیجه بیگ، خواهر اوزون حسن، وی وارد همبستگی با اتحادیه آق قویونلو شد. لیکن در جنگی با نیروی شیروان خلیلالله در ماه مارس 1460 م جنید کشته شد و حیدر جانشین پدر خود شد. حیدر همبستگی با آق قویونلو از راه ازدواج با حملیه بیگ آقا ادامه داد. مادر حمیله بیگ و همسر اوزون حسن، دسپینه خاتون، دختر کالو یوحنا از واپسین امپراطوران مسیحی تربیزند میباشد.
اما آرمان سیاسی حیدر بتدریج مایه شکست همبستگی میان صفویان و آق قویونلو خواهد بود زیرا همزمان کل شرایط سیاسی ایران در حال تحول بود. در 1467 م، اوزون حسن امپراطوری قراقویونلو را سرنگون کرد و نیز جهانشاه را به قتل رساند. در سال آینده شاهزاده ابوسعید تیموری که وارد آذربایجان شده نیز بدست اوزون حسن کشته شد. در این زمان اوزون حسن فرمانروای کل ایران جز خراسان شده بود. پس از مرگ وی در سال 1478 م امپرايوری آق قویونلو میان ژنرالهای قدرت طلب شکافته شد. لذا میدان برای حیدر و فرقه نظامی صوفی خود باز شد. حیدر ادعا داشت در خوابی امام علی بدو دستور داد کلاهی قرمز با دوازده پارچه سه گوشه نشانگر دوازده امامان شیعه دوره کلاه بر سر سربازان خود قرار دهد. سرانجام این لشکر "قزلباش" نام گرفت.
شاید حساب بر اینکه نیروی وی توانایی مقابله با نیروی آق قویونلو را نداشت حیدر آنها را به جهاد علیه کفار داغستان رهنمود. اثر آن این بود که نیروی حیدر وارد قلمرو شیروانشاه فرخیسار شدند و آن پادشاه به نزد داماد خود، یعقوب آق قویونلو، شکایت برد، و سرانجام در 1488 م در تبرسران حیدر در جنگ کشته شد و لشکر وی شکست یافت.
برای بار دوم فرقه صفوی رهبر خود را از دست داد اما مبارزه آن هنوز ادامه داشت. از سه پسران حیدر، بزرگترین آن، سلطان علی، جانشین شد ولیکن وی همراه دو برادر، ابراهیم و اسماعیل، و مادر در اردبیل دستگیر گردیده و به زندان استخر در فارس واگذار شدهاند (1491 م). در ماه اوت سال 1493 م آنها بدست رستم، مدعی جانشین آق قویونلو، آزاد شدند. طی نبردها با دشمنان رستم نفوذ این سه برادر در میان لشکریان خود را دید، لذا وی بر آن شد که آنها باز به حبس برگرداند و ضمن قصد اعدام سلطان علی را داشت. این بار علی و برادران خود به اردبیل گریختند. رستم لشکر بزرگی به اردبیل گسیل داد، و در نبرد خونین علی کشته شد. لیکن پیش از رخداد جنگ به روایات صفویان ارشاد فرقه صفوی به اسماعیل رسیده بود. اما به گفته برخی مورخان این ارشاد فرقه صفوی طبق سنت به برادر ارشد، یعنی ابراهیم، رسید هرچند زیرا بعدا وی با دستهای به اردبیل رهسپردند و دیگر خبری از آنها نشد لذا از تاریخچه صفوی حذف شد.
تبلیغات صفوی
آنسان که پیداست اسماعیل هفت ساله در گیلان در دربار کار کیا میرزا پناه برد. پنج سال بعد (1499 م) اسماعیل دوازده ساله با دعوت به قدرت ایران از جنگلهای گیلان برخاست. دو سال بعد (1501 م) اسماعیل چهارده ساله در تبریز تاج شاهی بر سر نهاد. گرچه وی چشم مبارزه انقلابی صفوی بوده، همانا در جوانی خود نیروی انقلابی طراحی شد. این نیروی انقلابی برگرفته از قزلباشان بود. در طول پنج سال غیبی، اسماعیل همچنان با افسران خود که خلیفه، ابدال، خادم و پیره لقب داشتند که همه نیز زیر فرمان خلافت خلفا میباشند در تماس بود. ماموریت این شبکه گستردن تبلیغات فرقه صفوی و گردآوردن داوطلب به بسیج قزلباش بود. اصول این داوطلب شدن به بسیج قزلباش از الگوی سنتی صوفی که مرید در اختیار مرشد است پیروی میکند. در این ماموریت گردآوردن داوطلب فرقه صفوی نیز اصول دیوانه و متعصب بکار برده است. همچون به نوشته خنجی، مریدان جنید را "الله" و پسر وی را "ابن الله" خواندهاند. خنجی میفزاید در زمان جانشینی حیدر خلفا از هر سو آمده و نوید الوهیت علام داشت. در استوار ساختن این فرقه اسماعیل خطاب به پیروان ترک به زبان ترکی و گویش آذری اشعاری خوانده و شنودگان را بدین باور رساند که وی تجسم الهی است.
در این هنگام اسماعیل یک مرشد کامل و تجسم الهی دانسته شد لذا عنصر دیگری برای اسماعیل مانده است تا کار تکمیل شود، و آن به باور رساندن اینکه اسماعیل لغزش ائمه و مصون از خطا است. در اثنی عشری، ائمه همیشه منشئ و خیمئ امام غیب، مهدی، بوده است. اثنی عشری تشیع این امام را رهبر شیعیان دانسته که در سال 873-874 م ناگهان از کره زمین غیب شد. برای مدتی وکلا و بابیها از جانب امام غیب رهبری مینمودند ولی چون در سال 940-941 م بدون تعیین جانشین چهارمین وکیل درگذشت شیعیان وارد دورهای بنام غیبت کبرا شد که همچنان تا امروز ادامه دارد. بتدریج قبول بر این شد که فقها (از مقام ملا، بعدا به مجتهد و امروز آیتالله) نایب این امام غیب میباشند.
باری که صفویان به قدرت رسیدهاند بر سنت پادشاهی ایران تکیه داشتند. افزون بر آن با این ادعا که آنها از رگ خون امام موسی کاظم آمدهاند بتدریج با مجتهدان مقابله شدند، زیرا به تعلیم فقها هر تشکیلات حکومتی جز امامت غصب حق مسلم امام است. این نبرد میان شاهان صفوی و مجتهدان پیش از برپایی سلطنت صفویان بوده است.
برپایی حکومت صفوی و تصرف کل سرزمینهای ایران
در سال 1500 م اسماعیل لشکر هفت هزار تن از قبایل ترکان قزلباشی چون استاجلو، راملو، تکلو، ذول قدر، افشار، قاجار، تاتار و ورساق بسیجیده بود. این مردان برای مدت درازی مریدان معتقدان صوفی قدیم بودهاند. اسماعیل کینه مرگ پدر و پدر بزرگ خود از شیروانشاه فرخیسار گرفت. سپس در جنگ سرور بر الوند آق قویونلو پیروزی یافت. از آنجا پیروزمندانه وارد تبریز شد و سلسله صفویان را بنیاد نهاد. تا سال 1510 م این سلطنت تنها در آذربایجان محدوده بود هرچند از آن پس پس از شکست دادن آق قویونلو، پست راندن ازبکان از خراسان، و فتح بر شیبانی (شیبک) خان در مرو (1510 م) اسماعیل شاه کل ایران شده بود. لیکن این پیروزی بر ازبکان همچنان تهاجم آنها را به پایان نرساند و دو سال بعد اسماعیل ماورء النهر را به این مهاجمان از دست داد. در این هنگام شاهزاده ظهیرالدین محمد بابر تیموری از بخارا و سمرقند بدست محمد شیبانی بیرون شد. وی به اسماعیل وعده داد اگر با کمک او سمرقند را دوباره بدست گیرد ضرب سکه بنام ایشان خواهد زد. در ابتدا کار به خوبی پیش برد. با کمک نیروی قزلباش بابر در اکتبر 1511 م سمرقند را تصرف نمود و او به وعده خود وفادار ماند اما سال آینده، نوامبر 1512 م، باز ازبکان حمله بردند و سمرقند را به قلمرو خودشان افزودند. پس از آن بابر از ماوراء النهر به هندوستان راهی شد و در آنجا سلسله مغولی هند بنیاد نهاد.
فتوحات مهم صفویان عبارتند از: فارس و عراق عجم (1503 م)، مازندران، گرگان و یزد (1504 م)، دیاربکر (1505-1507 م)، و شیروان (1508-1509 م).
دشواریها پس از برپایی سلطنت صفویان
از سختترین نبردهای شاه اسماعیل در 1503-1504 م با امیرحسین کیا علاوی، فرمانروای فیروزکوه و دماوند میباشند. در ماه مه 1504 م شاه اسماعیل راه آب را بست و امیرحسین وادار به تسلیم شد و به اصفهان روانه شد که میان راه وی خودکشی کرد. دو افسر وی، هرچند، بدست قزلباش افتاد و آن دو افسر بیچاره بالای منقل آتش سیخ و بدستور شاه اسماعیل خورده شدند.
در این هنگام خلافت خلفا که نایب مرشد کامل بودهاند هنوز در آناتولی شرقی فعال بودند. هرگاهی حتی تا زمان شاه طهماسب دستهای داوطلبان از این امپراطوری به فرقه صفوی پیوستهاند. این صوفیان چنان فرمانبردار خلافت خلفا بوده گویا که فرمان از سوی خود شاه آمده است، و گاهی نفوذ این خفلات خلفا چندان گردیده که مایه خطر برای شاه شد لذا شاه به نقاط امپراطوری عثمان لشکری بنام قاضی گسیل داده بود. از سختترین شورش رهبری نورعلی خلیفه روملو بوده که قاضیان در این سرکوبی تا به شهر توقاط حملهور شدند. شگفت آنکه این حملات سرکوبی بدست قاضیان شاه اسماعیل دو سال بعد مایه قصد حمله سلطان سلیم نخست عثمانی به ایران گردیده بود.
دشوار دومی که شاه اسماعیل بر آن مواجه شد آنست که چگونه میتواند یک جمعیت نسبتا سنی را به کیش اثنی عشری تشیع بپیونداند. در این راه و مهمتر برای حفظ کنترل سیاسی بر روی بنیادهای مذهبی که مبادا میتواند ایجاد خطری بر حکمرانی او باشد، دستور فرمود صدر هر بنیاد مستقیما بدو فرخوانده گردد. دشوار سومی که شاه اسماعیل بر آن روبرو شد آنست که چگونه میتواند دو قشر بسیار متفاوت چون قزلباش ترکی، مردان خونخوار و شمشیرزن، و بخش ایرانی، مردان علم و قلم که ادارت کشور را در دست دارند، به هم دیگر بپیونداند. همانگونه مینورسکی، مورخ نامی، تایید مینماید، اختلاف میان این دو قشر نا گریز بوده زیرا قزلباش در تاریخ سنت ایران هیچ پیوندی نداشتهاند. در حل این دشوار شاه اسماعیل دفتر وکیل نفس نفیس همایون بنیاد نهاد که در آن شاه اسماعیل نه تنها شاه کشور و نایب امام غیب شناخته بلکه مرشد کامل فرقه صفوی دیده خواهد شد. نخستین شخصی که وکالت این دفتر را بعهده گیرد حسین بیگ شاملو، دوست و همرزم بچگی اسماعیل در گیلان، و این نکته گرانبهایی است زیرا حسین بیگ همزمان فرمانده قزلباش نیز بوده است. این آزمایش نافرجام ماند زیرا فرمانده مورد بحث قدرت بیش از حد بدست گرفت و در 1508 م بدستور شاه اسماعیل اخراج شد. لذا شاه اسماعیل یک ایرانی را بدین دفتر گمارد اما باز آنهم نافرجام ماند زیرا قزلباشان بیابانی در حد وی نبود. میان سالهای 1508 م تا 1524 م (سال مرگ شاه اسماعیل) شاه پنج تن گوناگون بدین پست وکیلی گمارد. از پنج تن، وکیل نخست یک سال از پس گماشته شدند درگذشت. خشم قزلباشان نسبت به مقام ضعیف در ادارت کشور در زمان نجم طانی، وکیل دوم، به اوج خود رسید. باری که نجم طانی فرماندهی ارتش در ماورء النهر بعهده گرفت قزلباش از فرمانبرداری خودداری نموده چنانکه نجم طانی در میدان تنها مانده و کشته شد. وکیل سوم در جنگ چالدران در سال 1514 م به کشتن رفت. در دو سال وکالت خود گویا توانست قزلباشان را آرام نگهدارد. چهارمین و پنجمین وکلا نیز از دست قزلباشان کشته شدند. با توجه به اینکه شاه اسماعیل هنوز تا این زمان وکلای ایرانی گمارده این نشانه دهنده آنست که ایشان از قدرت قزلباشان بسیار ترس داشت و گمان برده میشد که پس از مرگ وی قزلباشان قدرت کشور را بدست خواهند گرفت.
جنگ با عثمانی و فرجام آن
چنانکه گفتهایم ماموران فرقه صفوی با هدف گردآوردن داوطلبان ترک تبار به آناتولی شرقی گسیل شده بودند، آنگاه برخوردی میان امپراطوری عثمانی و ایران صفوی یک واقعیت ناگزیر بود. عثمانیان سنی معتصب از افزایش تشکیلات شیعیان و گسترش نفوذ فرقه صفوی در منطقه خود به هراس افتاد، و ترس بر این بود که مبادا فعالیت فرقه صفوی در قلمرو خود خطری برای امنیت امپراطوری عثمان بروز گردد.
در راه برطرف کردن این خطر، سلطان بایزید در 1502 م چندان شیعیان از آناتولی به یونان واگذار کرده بود. اما، حمله شاه اسماعیل به دیاربکر در سال 1507 م از دید امپرطوری عثمان نقض سطله عثمانی بود. در 1511 م قبیله تکلو از قبایل قزلباش در حمایت فرقه صفوی شوریدند و ارتش امپراطوری را که برای سرکوب کردن آن شورش گسیل شده بود شکست دادند. همچنان تهاجم بزرگ قاضیان صفوی زیر رهبری نورعلی خلیفه به عثمانی با به تخت نشستن سلطان سلیم نخست همزمان شد (1512 م)، و این تهاجم نیز انگیزش حمله سلطان سلیم به خاک ایران شده بود.
پیش از آغاز این حمله سلطان سلیم آن بستگانی که احتمال داشت در نبودنش قدرت را بدست گیرند به قتل رساند، حتی بردارزادگان و برادر خود احمد. تنها شخصی که توانست از این کشتار جان بدر برد پسر احمد، مراد، بود چون به ایران گریخت و شاه اسماعیل به وی پناه داد، وی در اصفهان درگذشت. سلطان طلیم شیعیگری را در قلمرو خود ممنوع ساخت و هر کسی به جرم شعیه بودن دستگیر شد در نتیجه اعدام شد، گفته شد در این کشتار 40،000 تن شعیه اعدام شدند. آنگاه در ماه مارس 1514 م سلطان سلیم از آناتولی راهی شد و در ماه اوت همان سال به چالدران، در شمالغرب خوی (آذربایجان)، رسید. گرچه شمار سربازان جنگ در کتب تاریخی ایران و تاریخی عثمانی بسیار تفاوت دارند، بیشتر مورخان بر این باورند که اندازه ارتش عثمانی دوبرابر ایران بود. معتبرترین نقل تاریخی در این زمینه میتوان از حکیم الدین بدلیسی دریافت که به نوشته وی شمار سربازان عثمانی در 100،000 تن و سربازان ایرانی در 40،000 تن بود. در این نبرد ارتش صفوی با سختی مواجه شده و زندانیان جنگ در وحشتناکترین وجع شکنجه و اعدام شدند. پس از این فتح در ماه سپتامبر 1514 م سلطان سلیم بدون کوچکترین مقاومتی وارد تبریز، پایتخت صفویان، شده بود. سلطان سلیم در نظر داشت زمستان را در تبریز بگذارند و با آمدن فصل گرما بیشتر درون فلات ایران بتازد، لیکن افسران وی مایل بر گذراندن زمستان در تبریز نبوده لذا ارتش عثمانی به قلمرو خود بازگشت. هشت روز بعد لشکر شکسته صفوی به تبریز برگشت و پایتخت ویران شده خود را بازگرفت. بر اثر شکست صفویان در جنگ چالدران استان دریابکر در دست عثمانی ماند.
بیش از کشته شدن سربازان و از دست رفتن زمینها، این شکست اثر روانی بیشماری بر روی شاه اسماعیل گذاشته بود. رابطه وی با قزلباش بمراطب ضعیف شد. آن نظریه که قاضیان فرقه صفوی اسماعیل را موجود الهی و نامردنی ارایه دادهاند میان مردم بسیار کاهش یافت و نیز اطمینان وی از میان رفت. شاه اسماعیل پس از این شکست در عزا ماند، لباس سیاه بر تن کرده و به تمام سیدان دستور داد که عمامه سیاه بر سر کنند.
دو همسران شاه اسماعیل بنام بهروزه خانم و تاجلو خانم به زندانی درآمدند. به نوشته انجیوللو و راموسیو، اسماعیل پس از شکست دادن سلطان مراد آق قویونلو در سال 1503 م تاجلو خانم را به زنی گرفت. اما، به نوشته منشی قزوینی ایشان زن امیرحسین کیا چوالی بوده که پس از مرگ امیرحسین در 1504 م به زنی اسماعیل درآمد. تمام منابع تاریخی تایید میکنند که اسماعیل تاجلو خانم را بیش از دیگر زنانش دوست داشت. وی مادر تهماسب میرزا ولیعهد و بهرام میرزا میبود. ضمن بیشترینه روایات بر این باورند که تاجلو خانم در جنگ چالدران حضور داشت و به زندانی جنگ گشت، و سرانجام سلطان سلیم وی را به یکی از خانهای بزرگ عثمانی داده بود. به نوشته فلسفی، تاجلو خانم توانست آزادی خود را خریداری کند و باری که به تنهایی در آذربایجان سرگردان بوده مرزا شاه حسین اصفهانی ایشان را دید و وی را به حضورشاه اسماعیل آورد، شاه اسماعیل در سپاس نیز میرزا اصفهانی را به وزیری گمارد. اما به نوشته منشی قزوینی تاجلو خانم در طول عمر خود زن اسماعیل مانده بود و قدرت گماشتن و اخراج وزیر و امیر در دست و نیز در مدت طول و درازی مختار حرم شاه اسماعیل بود. دیگر سنت تاکید گذارده که سلطان سلیم هرگز وی را رها نکرد بلکه به تاجیزاده جعفر، قاضی نظام آناتولی، داده بود. شاید بتوان نتیجه گرفت که بهروزه خانم (زن عقدی اسماعیل) دربند عثمانی مانده و تاجلو خانم به ایران بازگشت زیرا در ماه سپتامبر 1517 م، سه سال پس از جنگ چالدران، وی بهرام مرزا به زایید.
گرچه شاه اسماعیل در چند نبرد زمین از دست داد (1516-1517 م: بلخ را به مغولان هند از دست داد، 1522 م: قندهار را مغولان هند از دست داد، 1520 و 1523 م: هرات نزد از دست رفتن به ازبکان بود) وی دیگر ارتش خود را وارد جنگ نکرد. وی دنباله زندگی خود را بگونه مرد مست و دیوانه گذراند. آن پیوند میان ایشان (مرشد) و قزلباشانان (مریدان) کمابیش از میان رفت. قزلباشان نیز مانند گذشته بی پرست و فارغ از ایدولوژی فرقه صفوی زندگی بیابانی خود را ادامه دادهاند.
البته پس از شکست شاه اسماعیل بر این کوشش بود که همبستگی میان ایران و کشورهای اروپایی علیه امپرطوری عثمان ایجاد کند. در 1516 م در سفیر مجارستان و فرستاده شاه اسپانیا را پیشواز نمود. سند پاسخ شاه اسماعیل به این دو نماینده در دست نمیباشد اما میدانیم که در سال 1523 م وی به چارلز، شاه اسپانیا، نامه ارسال نمود. اسماعیل در این نامه مشهور از ابرقدرتمندان اروپا اعتراض کرده که بجای علیه ترکان محتد شدن آنها میان خود ستیزی دارند، و وی در زمینه به چارلز اصرار کرده که نیرویی علیه ترکان سازمان دهد. پاسخ چارلز به شاه اسماعیل با مهر تاریخ ماه فوریه 1529 م زمانی رسید که پنج سال بود اسماعیل از جهان رفت و فرمانروایی کشور در دست شاه طهماسب بود. کندی ارتباط میان اروپا و ایران مایه ضعف مبارزه علیه ترکان عثمانی شده بود. اندی پیش از مرگ اسماعیل (1524 م) سفیر پرتقالی به دربار صفوی در تبریز فرارسید برای برقرار راطبه دیپلوماسی.
کارنامه شاه اسماعیل صفوی
برای نمایش شخصی، انجیوللو و راموسیو، بارزگانان اتالیایی، شرح دادهاند که شاه شاه اسماعیل مردی قد متوسط، خوشتیپ با شانههای درشت، بیشتر گاه سیبیل دارد و با دست چپ عمل میکند، در تیرکمانی وی هفت سیب و ده سیب با تیر زد. همه منابع تاریخی به دلیری شاه اسماعیل اشاره کرده، اما قابل گفتنی است که وی نیز شاعر بود. اسماعیل در سال 1524 م درگذشت و در زادگاه جدش، اردبیل، بخاک سپرده شد. وی چهار به نامهای طهماسب میرزا (شاه آینده)، سام میرزا، القاسه میرزا و بهرام میرزا و پنج دختر به نامهای خانش خانم، پریخان خانم، مهین بانو سلطانم، فرنگیس خانم و شاه زینب خانم باقی گذاشت.
اشعار شاه اسماعیل صفوی
شاه اسماعیل اشعار خود را با نام مستعار خطایی نوشته بود. گرچه پسر وی، سام میرزا، ادعا داشت که وی اشعار خود را به هر دو زبان ترکی و فارسی نوشت، تنها اندک نمونه قزلیات فارسی از وی باقی ماند. لیکن قزلیات ترک زبان از وی بسیار فراوان است. قدیمیترین آثار وی از کتاب دیوان دارای 262 قزل 10 بیتی میباشد. از جدیدترین آثار وی (1541 م) دارای 254 قزل، 3 مثنوی میباشد. افزون بر دیوان، اسماعیل دو کتاب درازی عبارتند از مثنویها همچون نصیحتنامه و دهنامه نوشته بود. همچنین گفته شد وی نیز سراینده دو بیتی بنام خطایی بود. البته گندجهای نامی ادعا دارد که این دو بیتیها منتصب به بکتاشی علوی میباشد، اما از احتمال اینکه اسماعیل این دو بیت را برای جلب ترکان به فرقه صفوی نمیتوان نادیده گرفت. همچنین فرقه شبک عراقی این دو بیتیها را نیز به شجرهنامهی خود افزود.
Bibliography (for works not cited in detail see "Short References"): Primary Sources:
‘Abdi Big Navidi Širâzi, Takmelat al-akhbâr, ed. ‘A.-H. Navâyi, Tehran, 1369 Š./1980. Abu Bakr Tehrâni, Ketâb Diârbakriya, ed., N. Lugal and F. Sümer, 2nd ed., 2 vols., Tehran, 1356 Š./1977. Ahmad b. Mohammad Qâzµi GÚaffâri, Nosakh-e jahânârâ, MS London, British Library, Or. 141. Sadr-al-Din Ebrâhim Amini, Fotuhât-e šâhi, MS Tehran, Central Library of Tehran University, no. 1103. G. A. Angiolello and G. B. Ramusio, tr. C. Grey, A Narrative of Italian Travels in Persia in the Fifteenth and Sixteenth Centuries, Hakluyt Society, London, 1873. Hakim-al-Din Edris Bedlisi, Salim-nâma, MS London, British Library, Add. 24,960. Šaraf-al-Din Bedlisi, Šaraf-nâma, ed. V. Veliaminof-Zernof as Scherefnameh ou histoire des kourdes, 2 vols., St. Petersburg, 1860-62. Bodâq Monši Qazvini, Jawâher-al-akhbâr, MS Leningrad, Dorn 288. Eskandar Beg, I, pp. 1-44; tr. Savory, I, pp. 1-74; MS Cambridge, U.K., Cambridge University Library, H13. Habib al-siar, Tehran, IV, pp. 410 ff. Hasan Rumlu, Ahsan al-tawârikh, ed. ‘A.-H Navâyi, 2 vols., Tehran, 1349-57 Š./1970-78, II, pp. 1-240. Hosayn b. Mortazµâ Hosayni Estrâbâdi, Târikh-e soltÂâni az Šaykh Safi tâ šâh Sáafi, ed. E. Ešrâqi, Tehran, 1364 Š./1985. Fazµl-Allâh b. Ruzbehân Khonji, Târikh-e ‘âlamârâ-ye amini, published together with the abridged tr. thereof by V. Minorsky, Persia in A.D. 1478-1490 (Turkmenica 12), ed. J. Woods, London, 1992. Khoršâh b. Qobâd Hosayni, Târikh-e il±i-e Nezµâmšâh, MS London, British Library, Add. 23,513; ed. M. M. Zaydi (chap. 5 from Timur to Akbar) as Târikh-e qotÂbi, New Delhi, 1965. MatÂla’-e sa’dayn II/3, ed. Šafi’, 2nd ed., Lahore, 1949. M. H. Mohaddes. Târikh-e qezelbâšân az ru-ye noskha-ye monhasáer be-fard-e Ketâb-khâna-ye melli-e Malek, taylif šoda bayn-e sâlhâ-ye 1007-1013, Tehran, 1361 Š./1982. A. Montazer-e Sâheb, ed., ‘Âlamârâ-ye Šâh Esmâil, Tehran, 1349 Š./ 1970. MosátÂafâ ‘Ali, Konh al-akhbâr, MS Istanbul, Nurosmaniye 3409. A. D. MozµtÂar, facs. ed., Jahângošâ-ye KHâqân, Islamabad, 1350 Š./1971. ‘A. H. Navâyi, ed., Šâh Esmâil Safawi: Asnâd wa mokâtabât-e târikhi, Tehran, 1347 Š./1968; 2nd ed., Tehran, 1362 Š./1983. Qâzµi Ahmad Qomi, Kholâsáat al-tawâriKh, ed. E. Ešrâqi, 2 vols., Tehran, 1359-63 Š./1980-84; partial ed. by E. Glassen as Die frühen Safaviden nach Qâzµi AhÂmad Qumi, Freiburg and Breisgau, 1970. Sadr-al-Din Efendi, Selim-nâma, MS Paris, Bibliotheàque Nationale, supp. Turc 524. Y. Šokri, ed., ‘Âlamârâ-ye sáafawi, 1350Š./1971. Mohammad Yusof Wâla Esáfahâni, Khold-e Barin, ed. M. H. Mohaddes, Tehran, 1372 Š./1993. Zayn-al-Din Mahmud Wâsáefi, Badâye’ al-waqâye’ I, ed. A. Boldyrev, Tehran, 1349 Š./1970. Yahyâ b. Mohammad b. ‘Abd-al-LatÂif Qazvini, Lobb al-tawârikh, Tehran, 1363 Š./1984; partial ed. and tr. by H. Braun as "Ahwâl-i Šâh Ismâil: Eine unerschlossene Darstellung des lebens des ersten Safawidenschahs," Ph.D. diss., Göttingen, 1947. ShaiKh Hosayn Pirzâda Zâhedi, Selselat-al-nasab-e sáafawiya, Berlin, 1924-25. C. Zeno, A Narrative of Italian Travels in Persia in the Fifteenth and Sixteenth Centuries, Hakluyt Society, London, 1973.
Studies: A. Allouche, The Origins and Development of the Ottoman-Safavid Conflict (906-962 /1500-1555), Berlin, 1983. S. Amir Arjomand, The Shadow of God and the Hidden Imam, Chicago, 1984. J. Aubin, "Études Safavides I: Shah Esmâil et les notables de l'Iraq persan," JESHO 2, 1959, pp. 37-81. Idem, "La Politique Religieuse des Safavides," in Le Shi’ism imamite, Paris, 1970, pp. 235-44. Idem, "Re‚volution chiite et conservatisme: les Soufis de Lahejan, 1500-1514: Études Safavides II," Moyen Orient et Oce‚an Indien 1, 1984, pp. 1-40. Idem, "L'aveànement des Safavides reconside‚re‚: Études Safavides III," Moyent Orient et Oce‚an Indien 5, 1988, pp. 1-130. K. Babayan, "The Safavid Synthesis: From Qizilbash Islam to Imamite Shi’ism," Iranian Studies 27, 1994, pp. 135-61. M. B. Dickson, "Shâh Tahmâsb and the Uzbeks: The Duel for Khurâsân (1524-1540)," Ph.D. diss., Princeton University, 1958. N. Falsafi, Zendagâni-e Šâh ‘Abbâs-e Awwal, 4 vols., Tehran, 1334-46 Š./1955-67. Idem, "Tasáwir-e haqiqi-e do pâdšâh-e sáafawi," Ta’lim o tarbiat 4, 1313 Š./1934, pp. 577-82. Idem, "Jang-e Châlderân," MDAT 1/2, 1332 Š./1953, pp. 50-127; repr. in idem, Chand maqâla-ye târikhi wa adabi, Tehran 1343 Š./1964, pp. 1-88. T. Gandjei, "Ismâil I 2. His Poetry," in EI2 IV, pp. 187-88. H. A. R. Gibb and H. Bowen, Islamic Society and the West in the Eighteenth Century I: Islamic Society, 2 vols., London, 1950-59. E. Glassen, "Schah Isma’il: Ein Mahdi der Anatolischen Türkmenen ?" ZDMG 121, 1971, pp. 61-69. Idem, "Schah Isma’il und die Theologen seiner Zeit," Der Islam 48, 1972, pp. 254-68. M. Haneda, Le Châh et les Qizilbâš: Le systeàme militaire safavide, Berlin, 1987. W. Hinz, Irans Aufstieg zum Nationalstaat im fünfzehnten Jahrhundert, Berlin and Leipzig, 1936. M. G. S. Hodgson, "Ghulât" in EI2 II, pp. 1093-95. H. Ënalcék, "Selim I," in EI2 IX, pp. 127-31. A. K. Lanz, ed., Correspondenz des Kaisers Karl VI I, Leipzig, 1844; tr. N. Falsafi as Târikh-e Rawâbetá-e Èrân o Orupâ dar dawra-ye sáafawiya, Tehran, 1316 Š./1937, pp. 163-64. M. J. McCaffrey, "CHâlderân," in EIr. IV, pp. 656-58. W. Madelung, "Imâma," in EI2 III, p. 1163-69. M. M. Mazzaoui, The Origins of the Safawids: Ši’ism, Sufism and the GÚulât, Wiesbaden, 1972. V. Minorsky, "The Poetry of Shâh Ismâil I," BSO(A)S 10, 1940-43, pp. 1006-53. M. Mir Ahamidi, Din o madòhab dar ‘asár-e sáafawi, Tehran, 1363 Š./1984. N. Mojir Šaybâni, "Jang-e Šâh Esmâil Safawi bâ Ozbakân," Barrasihâ-ye târikhi 2/2, 1346 Š./1967, pp. 45-62. Idem, "Siâsat-e sáolh o dusti-e Šâh Esmâil Safawi bâ emperâtÂur-e ‘Osmâni," Barrasihâ-ye târikhi 3/5, 1347 Š./1968, pp. 223-44. A. H. Morton, "The Date and Attribution of the Ross Anonymous: History of Shah Isma’il I," in C. Melville, ed., Persian and Islamic Studies in Honour of Peter Avery, Cambridge, 1990, pp. 179-212. Idem, "The Early Days of Shâh Ismâil in the Afzµal-al-Tavârikh and elsewhere," in C. Melville, ed., Safavid Persia, London 1996, pp. 27-51. A. J. Newman, "Davâni," in EIr. VII, pp. 132-33. V. J. Parry, "Bâyazid II," in EI2 I, pp. 1119-21. M. Pârsâdust, Šâh Esmâil-e awwal: Pâdšâh-i bâ asarhâ-ye dirpây dar Èrân o irâni, Tehran, 1375 Š./1996. L. P. Pierce, The Imperial Harem: Women and Sovereignty in the Ottoman Empire, Oxford, 1993. G. Ponte, "Attorno a Leonardo da Vinci: L'attesa popolare del Sofi di Persia a Venezia e Firenze all'inizio del Cinquecento," La Rassegna della letteratura italiana 81/7, 1977, pp. 5-19. K. M. Röhrborn, Provinzen und Zentralgewalt Persiens im 16. und 17. Jahrhundert, Berlin, 1966; tr. K. Jahândâri as Nezâm-e eyâlât dar dawra-ye sáafawi, Tehran, 1349 Š./1970. A.A. Sachedina, Islamic Messianism, Albany, New York, 1981. G. Sarwar, The History of Shâh Ismâil Safawi, Aligarh, 1939; reviewed by V. Minorsky in BSO(A)S 10, 1942, pp. 1025-28. R. Savory, "Ismâil I," in EI2 IV, pp. 186-87. Idem, "The Principal Offices of the Safawid State During the Reign of Ismâil I (907-30/1501-24)," BSO(A)S 23, 1960, pp. 91-105. Idem, Iran under the Safavids, Cambridge, 1980, pp. 1-49. Idem, "The Consolidation of Safavid Power in Persia," Der Islam 41, 1965, pp. 71-94. Idem, Studies on the History of Safavid Iran, London, 1987. B. M. Scarcia Amoretti, "Religion in the Timurid and Safavid Periods," in Camb. Hist. Iran VI, pp. 610-55. Idem, Shah Isma'il nei "Diarii" di Marin Sanudo I. Texts, Rome 1979. R. Schimkoreit, Regesten publizierter safawidischer Herrscherurkunden: Erlass und Staatschreibender frühen Neuzeit Irans, Berlin, 1982. B. Schmitz, "On a Special Hat Introduced during the Reign of Shâh ‘Abbâs the Great," Iran 22, 1984, pp. 103-12. H. Sohrweider, "Der Sieg der Safaviden in Persian und Seine Rückwirkungen auf due Shiiten Anatoliens im 16. Jahrhundert," Der Islam 41, 1965, pp. 95-223. P. Soucek, "Behzâd," in EIr. IV, pp. 114-16. F. Sümer, Safevi Devletinin Kurulu¶u ve Geli¶mesinde Anadolu Türklerinin Rolü, Ankara, 1976. Antonio Tenreiro, Itinerarios da India a Portugal por terra, Coimbra, 1923. J. R. Walsh, "Châldirân," in EI2 II, pp. 7-8. J. E. Woods, The Aqquyunlu: Clan, Confederation, Empire, Minneapolis and Chicago, 1976.
Bibliography: Editions. H. Arasli, ed., Dah-nâma, Baku, 1948 and 1959. Idem, ed., Šâh Esmâil KHatÂâyi: GÚazelleri, Baku, 1946. M. Abbasli, ed., Šâh Esmâil KHatÂâyi. Se±elmeš eserleri, Baku, 1964. Idem, ed., Šâh Esmâil KHatÂâyi: Sazim, Baku, 1973. N. Birdog¡an, ed., Alevilerin Büyük Hükümdaré ‡ah Ësmail Hatai, Istanbul, 1991. S. N. Ergun, ed., Hatâyi Divané: ‡ah Ësmail Safevi, Edebi Hayaté ve Nefesleri, Istanbul, 1946. T. Gandjei, ed., Il canzoniere di Šâh Ismâil ÓatÂâyi, Naples, 1959. A. Mamedov, ed., Šâh Esmâil KHatÂâyi: Eserleri, 2 vols., Baku, 1966-73 (in Ar. script); Baku, 1975-76 (in Cyrillic script).
Secondary sources. M. S. ‘Abd-al-Moymen, al-’Alaqât al-adabiya bayn al-sáafawiyin wa'l-’osmâniyin fi'l-qarn al-’âšer al-hejri, Cairo, 1978. Y. Akpénar, "Hatâi, ‡ah Ësmail," in Türk dili ve edebiyaté ansiklopedisi IV, Istanbul, 1981, pp. 152-53. R. Azade and O. Efendiev, eds., Šâh Esmâil KHatÂâyi. Maqâleler toplusu, Baku, 1988. B. Chobânzâda, KHatÂâyi. Dili ve edebi yârâdijiliqi, Baku, 1920. T. Gandjei, "Pseudo-KhatÂâyi," in C. E. Bosworth, ed., Iran and Islam, Edinburgh, 1971, pp. 263-66. Idem, "A Note on an Illustrated ms. of Shâh Ismâil," Turcica 18, 1986, pp. 159-64. Fakhri Heravi, Tadòkera-ye rowzµat-al-salâ tÂin, ed. ‘A. Khayyâmpur, Tabriz, 1345 Š./1966, pp. 67-70. Majma’ al-fosáahâ I, pp. 38-39. A. Mamedov, "Le plus ancien manuscrit du divân de Shah Ismail Khatayi," Turcica 6, 1975, pp. 11-23. I. Me‚likoff, "Hatâyi," in Uluslararasé folklor ve halk edebiyaté semineri bildirileri (27-29 Ekim 1975 Konya), Ankara, 1976, pp. 315-18. V. Minorsky, "The Poetry of Shâh Ismâil I," BSO(A)S 10, 1938-42, pp. 1006a-53a. C. Öztelli, "Les Oeuvres de Hatâyi," Turcica 6, 1975, pp. 7-10. Safâ, Adabiyât IV, pp. 136-39. Sâm Mirzâ Safawi, Tohfa-ye sâmi, ed. H Wahid Dastgerdi, Tehran, 1314 Š./1935, pp. 6-9. M. Sertog¡lu, "Ta¶ti-i Gazel-i ‡âh Ësmail-i Safevi (Hatai)," Türk Kültürü 275, Istanbul, 1986, pp. 166-67. T. Yazécé, "‡ah Ësmail (‡airlig¡i)," in ËA XI, p. 278.
|
|