|
مردآویج زیاری
اسفار شیرویه و مردآویج دو تن از افسران دیلمی بودند که در سالهای آغازین سده چهارم خورشیدی در دیلمستان و گیلان پا به عرصة سیاسی نهادند. هردوشان زرتشتی بودند که به دلایل ویژه تازه مسلمان شده بودند و برنامة برپایی شاهنشاهی ایران را درسر داشتند. آنها در آغاز به خدمت ارتش سامانی درآمدند که در آن زمان تا گرگان و ری را در قلرو داشت، و به یاری ارتش سامانی حکومت عرب را در سراسر گیلان و مازندران (طبرستان) برافکنده آن سرزمین را پیوست دولت سامانی کردند تا بتوانند برنامههایشان را دنبال کنند. برنامة افسار برپایی دین و دولت ایرانی بود، ولی مرآویج میپذیرفت که اگر برنامة اسلامستیزی را دنبال کنند هم دولت سامانی به جنگشان برخواهد خواست و هم ارتش خلیفه به جنگشان گسیل خواهد شد. مسعودی (تاریخنویس بزرک) که خودش گواه این روندها بوده و در زمان اسفار و مردآویج – به نوشته خودش – در خوزستان و پارس بوده، مینویسد که اسفار شیرویه دین ایرانی داشت و مسلمان نشده بود. او هنگامی بر قزوین دست یافت بسیاری از مسلمانان را از دم شمشیر گذراند. و مینویسد که «اسفار مسجدهای قزوین را خراب کرد و نماز خواندن را ممنوع نمود». صاحب تاریخ طبرستان مینویسد که اسفار بسیاری از مسلمانان قزوین را کشت، چنانکه مردم قزوین خانهها را رها کرده پراکنده شدند. امیر نصر نخست سامانی از اقدامات ضد اسلامی اسفار در خشم شد و برای از میان برداشتن او لشکر به ری برد. اسفار در ری جا نشست و خود را برای رویارویی با امیر نصر آماده کرد، ولی کسانی پادرمیانی کردند و کار به گفتگو انجامید و سپاه سامانی به خراسان بازگشت و ری و گرگان در دست اسفار ماند.
مردآویج که خود دانست تندیهای اسفار پاگیر پیشبرد برنامههای برپایی شاهنشاهی است برگزید اسفار را از میان بردارد، و سرانجام طی یک نقشه کودتا اسفار را از میان برد، گرگان و ری و اسپهان را گرفت، و در اسپهان تاج بر سر نهاد و رسما تشکیل شاهنشاهی ایران را به میان آورد. در سال 310 خورشیدی او طی یک سخنرانی گفت که آرمان دارد عراق را بگیرد، خلافت عرب را براندازد و در تیسپون که پایتخت کهن شاهنشاهی ساسانی است دوباره تاج بر سر بگذارد. خلیفه عباسی افزون بر گسیل هیئتی بلندپایه با مردآویج گفتگو کرد تا پاگیر تشکیل شاهنشاهی شود، ولی مردآویج زیر بار نرفت، و به گردآوری نیرو برای گرفتن سراسر ایران پرداخت. مردم ایران با شنیدن گزارش تاجگزاری مردآویج و زانکه مردآویج گفته «در نظر دارم سلطنت عرب را برافکنم و شاهنشاهی را احیاء کنم» در سراسر کشور به جنب و جوش افتادند. آنگاه یک پیشگویی مشهور کهنی بازنمودند که باور داشت ستارگان آسمانی فروغشان را به سوی اسپهان خواهند تاباند، و پادشاهی در آن پیدایش خواهد کرد و دین بهی (دین زرتشتی) برپا خواهد شد، و گنجهای جهان به سوی این پادشاه سرازیر خواهد شد. این سخنان نور امیدی به دلهای مردم ایران میتابید و نسبت به برپایی شکوه دیرین ایران امیدوار میساخت. نوشتهاند که مردآویج بارها میگفت که من کاخ شاهنشاهان در تیسپون را بازسازی خواهم کرد و شکوه دیرینه را به کشور باز خواهم گرداند.
برای خلیفه عباسی امکان نداشت که مستقیماَ وارد ایران شود و مردآویج را براندازد، زیرا که ایرانیان بسیاری از مردآویج پشتیبانی و جانسپاری میکردند. آنگاه مالش را گشود تا با رشوه دادن به برخی افسرهای ارتش مردآویج آنها به ترور او وادارد. سرانجام او توانست چهار تن از افسران ترک ارتش مردآویج را که پیشترها در ارتش سامانی بودند خریداری کند. او حتی توانست سه پسر یک ماهیگیر تنگدست نو مسلمان گیلانی بنام بویه را نیز بخرد و از مردآویج جدا کرده بودند. علی و حسن و احمد از آل بویه را مردآویج در سال 312 خورشیدی به همدان گسیل کرد. در همدان آنها بدست جاسوسان خلیفه فریفته شدند. ثروت و داراهای بسیاری از مردم گرفتند و به خوزستان گریختند. جاسوسان خلیفه نیز به آنها وعده دادند که کمکشان کنند تا به بغداد رفته فرمانده ارتش بزرگ خلیفه شوند. نیرویی را هم کارگزار خلیفه از بصره برای علی بویه فرستاد تا پارس را برای خود بگیرد و برای براندازی مردآویج دست به کار شود. آنها عملا هم پارس را برای خودشان گرفتند و به عنوان کارگزار خلیفه در شیراز مستقر شدند.
مردآویج که از بدخواهی پسران بویه به ایران و ایرانی خشم بود، دانست که اگر دیر بجنبد نیروهای یکپارچه پسران بویه و خلیفه عباسی به جنگ او خواهند شتافت. آنگاه برای آنکه راه ورود نیروهای خلیفه به پارس را جلوگیری کند برگزید سپاه به خوزستان بفرستد و میان علی بویه و بغداد دوتیرگی ایجاد کند. سپاه مردآویج در شهریور 313 خورشیدی دست بکار زد و چند روزی از آن پس رامهرمز را نیز گرفت. علی بویه از بیم آنکه مردآویج به پارس حلمه کند کسانی را به نزد فرمانده سپاه مردآویج در خوزستان فرستاد و از او درخواست که میان او و مردآویج میانجی کند تا مورد بخشودگی قرار گیرد. مردآویج چون خواهان مرگ پسران بویه نبود این میانجی را پیشواز کرد و از علی بویه پیمان گرفته شد که درآینده از فرمان بیرون نشود و به آرمان ایرانیان بدخواهی نکند. برای استوارسازی این پیمان حسن بویه (برادر علی) به عنوان گروگان به اسپهان فرستاده شد تا نزد مردآویج بماند.
اما جاسوسان خلیفه پشت پرده کار خود را به پیش میبردند، و چهار تن از افسران ترک ارتش مردآویج را برای ترور مردآویج اماده کرده بودند، و این ترکان برنامه چیده بودند که مردآویج را در جشنهای سده ترور کنند. مردآویج برای برگزاری جشن سده دستور داد سربازانش چندان هیزم از کوههای پیرامون گردآوردند و برفراز بلندیهای پیرامون اسپهان انباشتند، به طوری که از دامنه تا فراز بلندیها پر از هیزم شده بود. همچنین سربازان چندانی نفت و شمار بزرگی شمعهای عظیم گردآوردند، و دستور داد بیش از هزار کلاغ و باز برایش زنده گرفتند. او میخواست که آویزههای آمیخته به نفت برپاهای این پرندگان ببندند و درمیان شب در حالی که آویزهها را آتش زده باشند به پرواز درآورند تا آسمان اسپهان نورافشان گردد. نیز دستور داد که صد اسب و صد گاو و سه هزار گوسند و ده هزار مرغ و پرندگان دیگر را سربریده کباب کنند، تا در روزهای جشن همه مردم اسپهان را مهمان کند. از چهار روز پیش از فرارسیدن شب جشن سربازان درشادی و پایکوبی بودند. همزمان، ترکانی که خودشان را به جاسوسان خلیفه فروخته بودند دست بکار نقشه ترور مردآویج شدند. در پایان روز چهارم، اندکی پیش از آغاز مراسم نورافشانی، هنگامی مردآویج در حمام سرگرم آماده شدن برای جشن بود ترکان جاسوس نگهان به حمام درآمدند و غلام سیاهی که نگهبان در حمام بود را کشتند و اندر حمام شده مردآویج را ترور کردند و با گروهی از سربازان ترک که همدستانشان بودند گریخته راهی بغداد شدند و از سوی خلیفه مورد پیشواز شایان قرار گرفتند.
زمانی مردآویج ترور شد برادرش وُشمگیر در ری میزیست. بزرگان دیلم پس از درگذشت مردآویج پیکرش را با شکوه فراوان در تابوت نهادند و به ری آوردند تا به وشمگیر سپرده شود. روزی که آنها پس از پیمودن دهها فرسنگ راه میان اسپهان تا ری تابوت مردآویج برسر دست وارد ری شدند، به نوشته ابن اثیر «روزی فراموش نشدنی بود». وشمگیر با همه نمایندگان کشور و لشکری برهنهپا و پیاده چهار فرسنگ به پیشواز تابوت رفتند. وشمگیر پس از برادرش مردآویج با رای بزرگان دیلمی و گیلی و ارتشیان در شهر ری بر تخت سلطنت نشست.
همینکه آگاهی ترور مردآویج به نیشابور رسید امیر نصر سامانی به نیشابور لشکر فرستاده آن شهر را گرفت. علی بویه پارس را داشت و از فرمان وشمگیر بیرون شده سپاه برای نابودسازی او آماده کرد. جنگهای پسران بویه و وشمگیر روی میدهد، آنهمه آرزوها و آمال مردآویج و وشمگیر بدست پسران بویه برباد میشود و به کمک خلیفه تشکیل حکومت دیلمی در تاریخ به ثبت میرسد و ایران را دوباره به فرمان بغداد درمیآورد. پسران بویه البته عراق را گرفتند، ولی خلافت عباسی را تقویت کردند، و همه آداب و رسوم عربی را پرستش مینمودند و نیز جلوی نشر و گسترش زبان فارسی را در قلمرو خودشان گرفتند.
|