|
ایلخانان مغول
مغول و ایلخانان
در طی همان دوران که محمد خوارزمشاه قدرت خود را در نواحی خاوری مرزهای ماوراءالنهر گسترش میداد و خلیفه بغداد - الناصر الدین الله - برای مقابله با گسترش قدرت او در جبال و عراق بر ضد محمد خوارزمشاه توطئه میکرد (حدود 613 ق / 1216 م)، در آن سوی مرزهای خاوری قلمرو خوارزمشاه، قدرت نو خاستهای در حال شکل گیری بود که رفته رفته به داخل مرزهای جهان اسلام میخزید و خود را برای تهدید و تسخیر جهان اسلام آماده میکرد. با این حال، خلیفه و سلطان، که آماج نهایی هجوم نزدیک حتمی این نیروی تازه به پا خاسته بودند، در کشمکشها و مناقشات سیاسی خویش، آن را در بدیده نگرفتند و یا آنقدر در پیرامون بسته افکار سیاسی و حشمت قدرتشان غرق شده بودند، که حضور این نیروی ویرانگر را هرگز نمیدیدند و یا به عبارتی دیگر در گردآور مناسبات سیاسی دوران، آن را وزنهای به حساب نمیآوردند.
اما این نبردی بزرگ و ویرانگر که از نواحی دشتهای گوبی و جبال تیانشان به سوی ماوراءالنهر میخزید و از همان دوران فاجعهای بزرگ را برای جهان اسلام تدارک میدید، دولت نوخاسته مغول بود که درازای چند سال، هم به دولت پر آوازه خوارزم پایان داد، و هم به خلافت بغداد.
پیشروی مغولان به داخل ایران از سوی ماوراءالنهر مغول که در آن دوران عنوان اتحادیه طوایف تاتار، قیات، نایمان، کرائیت و شمار دیگری از طوایف بدوی نواحی میان ترکستان، چین، و سیبری دیده میشد، پیشروی خود را از سوی مرزهای ماوراءالنهر آغاز کرده بود. این طوایف که به گفته برخی تاریخنگاران، «هونهای نوین» دیده میشدند، اگر هم براستی اخلاف هونهای کهن نبوده باشند، اما وارث مهارت آنها، در جنگجویی، تیر اندازی، و سلحشوری به شمار میآمدند. با وجودی که هونهای نوین هشتصد سال پس از هونهای کهن پا به عرصه تاریخ گذاشتند، با این وصف خاطره فجایع آنها را در تاریخ زنده کردند. چنانکه اینها نیز مانند همان مهاجمان باستانی، از اعماق بیابانهای گوبی و سرزمینهای پیرامون چین و سیبری برخاستند، و با حرص و ولع بی سابقه ای، مدت زمانی کوتاه، بخش عمدهای از جهان متمدن در قلمرو اسلام را، به ویرانی و نابودی کشیدند. چنانکه با گذشت هشت سده، هیچ گونه تغییری در خُلق و خوی و رفتار معیشتی و اجتماعی آنها پدید نیاورد، چنانکه همچون هونهای کهن، در زیر چادرهای نمد یا در هوای آزاد بیابانها سر میکردند و در کنار شتران، گوسفندان، و اسبان خویش عمر را سپری میکردند. اگر هم خشکسالی و دام مرگی پیش میآمد از خوردن هیچ چیز حتی شپش نیز خودداری نمیکردند. که البته گوشت موش، گربه و سگ و همچنین خون حیوانات نیز گه گاه مایه عیش آنها میشد.
تموچین فرمانروای بلامنازعه طوایف مغول
هنگامی تموچین، سرکرده یک تیره از این طوایف با پیروزی بر اقوام مجاور، اندک اندک تمامی اقوام مغول را زیر فرمان درآورد، از سوی سرکردگان قبایل قوم «قوریلتای»، خان بزرگ خوانده شد. او سپس با لقب چنگیز خان، در مدت زمانی کوتاه هیبت و خشونتش مایه ترس تمامی نواحی مجاور شد، به عنوان خان محیط یا خان اعظم، فرمانروای همه این طوایف شد. چنانکه چندی بعد نیز قبایل اویرات و قنقرات را به فرمان درآورد و بدین گونه خان اعظم دیگر قبایل پیرامون را به جنگ یا به صلح زیر فرمان خویش گرفت و به این ترتیب با برگزار ساختن قانون عدالت - یاسای چنگیزی - همبستگی مستحکمی را میان آنها برگزار ساخت. از آن پس، چنگیز خان فرمانروای ستیزهجوی همه سرزمینهای مشرق مغولستان بود که البته او کسی نبود که به این میزان بسنده کند و پیش از الزام فرمان مغولهای غربی، دست از جنگجویی با سرکردگان طوایف بردارد. به زودی تموچین خان بزرگ، سرزمین ختای را تسخیر کرد و التون خان پادشاه آنجا را کشت؛ در چین شمالی به تاخت و تاز پرداخت و پکن را تسخیر کرد؛ طوایف اویغور را به اظهار فرمان واداشت؛ کوچلک خان، سر کرده قبایل نایمان را که بر اراضی اقوام قراختای تسلط یافته بود، از آنجا بیرون راند و بدین گونه با خوارزمشاه که کرانه خاوری قلمرو خود را به این نواحی رسانده بود، همسایه شد و مرز مشترک پیدا کرد.
|
کشتن فرستاده ایران به دربار چنگیز و چاره ناپذیری جنگ
به این ترتیب چنگیز خان، برپایی بازرگانی با سلطان خوارزم را دستگاهی برای برگزاری رابطه میان دو دولت ساخت. چنانکه نخستین سفیر سلطان خوارزم در جلوی دروازه پکن به حضور خان رسید و بر ضرورت گسترش مناسبات بازرگانی میان مغول و قلمرو سلطان تأکید کرد و آن را نیازمندی گسترش مناسبات دوستانه و صلح آمیز اعلام نمود.
در جریان سفر هیئت بازرگانی مغولان که از میان مسلمانان انتخاب شده بودند، کشتار همگی این بازرگانان و سوء تدبیرهای آینده سلطان، جنگ میان دو کشور را چاره ناپذیر ساخت. از سویی خان مغول که از سوء رفتار سلطان خوارزم به خشم آمده بود در 614 ق / 1217 م، ایران را مورد تاخت و تاز قرار داد. چنانکه هجوم بیابانگرانه مغول، گریختن مفتضحانه سلطان از مقابل وی، و رفتن از شهری به شهر دیگر. ویرانی این تاخت و تاز را چند برابر نمود. مغولان به هر دیار که وارد میشدند به کشتار نفوس، تاراج دارایی و ویرانی کامل شهر و آبادیها میپرداختند. به روشی که در اندک مدتی کوتاه ماوراءالنهر، خراسان و عراق عرصه کشتار و ویرانی مغولان شد و مقاومت جلال الدین منکبرنی نیز نتوانست از دنباله هجوم چنگیز خان جلوگیری کند. ده سال حضور این قوم بیابانی، بخشهای پهناوری از جهان اسلام را به ویرانی و تباهی کشاند. تا این که سرانجام چنگیز در بازگشت به مغولستان در 624 ق / 1227 م، درگذشت و فاجعه عمیق انسانی را در پس این حادثه باز گذاشت.
ورود نسل تازه مغولان به ایران به سرکردگی هلاکوخان
چهل سال پس از این ماجرا، نوادگان مغول در موکب سپاه هلاکوخان دوباره به ایران آمدند. اما اینان با اعقاب خویش چنگیز خان، که به آرمان تاخت و تاز آمده بودند، تفاوت بسیاری داشتند. این نسل تازه از مغولان در این مدت با جهان اسلام بسیار بیشتر آشنایی پیدا کرده و از تاراجگری و بیابانیگری دوران چنگیز، به مراتب معتدلتر و مجربتر به نظر میرسیدند. لشکرکشی هلاگو بروارونه چنگیز، با طرح و نقشهای پیش پرداخته همراه بود. سراها میان راه از پیش تعیین و راه گذر لشکر آماده و حتی پلها و گذرگاه مرمت شده بود. این بار تجربه به فرمانروایی مغول نشان داده بود که برای برپایی یک قدرت پایدار در ایران، برچیدن بساط خلافت و اسماعیلیه ضرورت دارد و آنها میبایست به جای کشتار و ویرانی بیهوده و بینقشه، این دو قطب متضاد جهان اسلام را که به خاطر جنبه دینی خویش، پاگیر از استقرار فرمانروایی آنها در ایران به شمار میآمدند، از میان بردارد.
|
سرنگونی قلعه الموت و برچیده شدن اسماعیلیه
برچیدن قدرت اسماعیلیه در ایران با مشکل و مقاومتی جدی رو به رو نشد و با سرنگونی قلعه الموت در 654 ق، دولت خداوندان الموت به پایان راه رسید. از سوی دیگر خلیفه عباسی، با وجود کوششهایی که در ترساندن مغولان از عواقب شوم در افتادن با خاندان عباسیان انجام داد، نتوانست از حرکت هلاکو به بغداد جلوگیری کند. چرا که به زودی تختگاه عباسیان به محاصره افتاد. به همین دلیل مستعصم خلیفه ناچار به اردوگاه هلاکو آمد، این امر نیز پاگیر تاراج و کشتار بغداد نشد. خلیفه و اولادش نیز با شمار بسیاری از رجال دولت به کشتن رسیدند. بدین گونه خلافت عباسیان نیز فرو پاشید، هر چند سپردن امارت بغداد و عراق به عطا ملک جوینی، که از والیان مسلمان بود، تا جایی در کاهش آثار فروپاشی خلافت عباسی و کشتار بغداد تخفیف یافت.
بازگشت هلاکوخان به مغولستان پس از فتح بغداد
پس از فتح بغداد، همبستگی با صلیبیها و بر انداختن حکومت مسلمین در شام، فلسطین و مصر در دستور کار هلاکو خان قرار گرفت. اما این نیت با مرگ برادرش منگو قاآن - خان مغولستان - که وی حکومت و دولت خود را از او داشت، هلاگو را به ترک شام و عزیمت به مغولستان وادار کرد.
هلاکو در آباد کردن خرابیهایی که لشکرکشیهای انبوه او، مایه آن شده بود، اهتمام ورزید. چنانکه شماری ابنیه همچون معبد بودایی در خوی، قصری در دامنه جبال آلاغ، و رصد خانهای در مراغه ساخت.
کاوش رفتن مغولان در فرهنگ ایرانی و اسلام آوردن خانان مغول
هلاکو در 663 ق / 1265 م درگذشت و پسرش اباقاخان ایلخان مغولان شد. در دوری سی سال از مرگ سلطنت اباقاخان و جانشینی غازانخان، قوم مهاجم رفته رفته در فرهنگ ایرانی کاوش رفت و با آن انس و خو گرفت. چنان که غازان خان، پیش از عزیمت به جنگ با بایدو، اسلام آورد، و در همان آغاز حکومت (694 ق / 1295 م)، تمامی عمال مغول را ملزم به قبول اسلام کرد. پس از آن دستور داد تا تمامی پرستشگاههای بودایی و نیز کلیساهای مسیحی و کنیسههای یهودی را ویران سازند. هر چند اسلام آوردن غازان خان، مقبول بسیاری از امیران و شاهزداگان مغول واقع نشد و غازان خود را وادار به تصفیه و کشتن این مخالفان دید.
غازان که پس از روی آوردن به اسلام، نام محمود یافت در برپایی نظم و امنیت، چگونگی قواعد و قوانین عادلانه اهتمام بسیاری ورزید و سنتهای نیکوی فراوانی از خود به یادگار گذاشت. با این وجود، این ایلخان سازنده و مصلح مغول عمر طولانی نیافت چنانکه پس از نه سال سلطنت در جوانی و در سی و سه سالگی به سال 703 ق / 1304 م چشم از جهان فرو بست و برادرش اولجایتو به جای او نشست.
اولجایتو که با نام مسلمانی محمد خدابنده نامدار شد، آنسان که پیداست چون گرایش به تشیع داشت، مخالفان شیعه او را بیشتر خر بنده خواندند. وی پس از تحکیم قدرت، رعایت قانون اسلام و یاساهای غازانی را الزام کرد. شهر سلطانیه را در محلی که غازان آرمان بنای یک شهر تازه را در آن داشت، به وجود آورد و آن را تختگاه خویش ساخت (704 ق / 1304 م).
اولجایتو نخست به دین حنفی گرویده بود، اما مشاجرات و اختلافهای شافعی و حنفی که در اردوگاه او شدت یافته بود، وی و بسیاری از امیران فصول را از گرایش به اسلام پشیمان و نگران ساخت. در این میان به دین تشیع تشویق شد و فرمان داد تا نام خلفای سه گانه را از خطبه و سکه انداختند. معهذا، چون بیشترینه رعیت را مایل به تسنن دید، بار دیگر نام خلفای سه گانه را در سکه و خطبه آورد. اولجایتو هم مثل بیشتر ایلخانان دیگر در شرابخواری و شهوت رانی افراط میکرد. وی در سی و پنج سالگی به دنبال یک بیماری درگذشت (716 ق / 1316 م).
|
نابودی دستاوردهای مغولان به دست ابوسعید بهادرخان
پسرش ابوسعید بهادرخان به هنگام جانشینی بیش از سیزده سال نداشت، از این رو به سادگی افزار دست امیران و وزیران قرار گرفت. عشق به شراب و حرمسرا هم او را از پرداختن به امور کشور پاگیر شد به همین دلیل سادهتر آن دید که آن را به امیر چوپان واگذار کند. طولی نکشید که زمینههای رشد و ترقی که بدست اخلاف بهادر خان، بنیانی یافته بود به دست این ایلخان بر باد رفت. اجحاف و تعدی به مردمان، طغیان امیر چوپان و پسرش امیر تیمورتاش و داستانهای عشقی و بد نامی بهادر خان، رفته رفته حکومت ایخانان را رو به ریزش برد. افزون بر این منازعات مدعیان و تحریکات مخالفان نیز قدرت این سلاله را کاوش برده بود. کشتن امیر اشرف (759 ق / 1358 م) واپسین امیر ایلخانی، زوال و انقراض نهایی این سلاله را اعلام داشت.
پایان کار مغولان
دوران ایلخانان هر چند با نظم و انضباط حساب شد، آغاز شد، اما در بی نظمی و هرج و مرج مقاومت ناپذیری پایان یافت. چنانکه تجربه حکومت ایلخانان در ایران یک دگرگونی گیرنده اجتماعی را در تاریخ به معرض آزمون آورد. این که در دوری دو نسل، ایلخانان اسلام آوردند، تجربه انحلال قوم فاتح را در فرهنگ قوم مغلوب یک بار دیگر در تاریخ ایران بگونه یک واقعیت تسلی بخش و قابل اعتماد به منصه پیدایش رساند. سلاله یک قوم مهاجم که از آغاز با طرح همبستگی با صلیبیها که به انهدام اسلام بسته بودند، سرانجام در طی دو نسل، نگهبان قلمرو اسلام شدند که از آن در برابر تاخت و تازهای دیگران و هجوم بیگانگان جانانه دفاع کردند. حتی ارتباط آنها با صلیبیها، که پس از اسلام آوردنشان نیز به کلی قطع نشد، دست کم آغاز گیرندهای برای روابط بازرگانی خاور و غرب شد.
گسترش علوم در دوران مغولان
در دوران آنها طب، نجوم و ریاضیات در ایران گسترش قابل ملاحظهای یافت. چنانکه عدم توجه این قوم به زبان فارسی نیز با اظهار دلبستگی چندانی که به تاریخ نشان میدادند جبران شد. چرا که کتابهای تاریخی قابل ملاحظهای در این دوره به فارسی تدوین شد که جامع التواریخ رشیدی در آن میان شاید نخستین تجربه کامیاب در تألیف دسته جمعی و گروهی تاریخ بود. افزون بر توجه برخی از این ایلخانان به برپایی بناهای بزرگ و آبادانی، جبران مافات اخلاف بیابانی گونه این قوم در ایران، تسلی خاطر نسلهای آینده بود، چنان که پیدایش سبک تلفیقی ممتاز در تاریخ معماری ایران، فرجام مجاهدتها و کوششهای برخی از این امیران بود.
ملوک الطوایفی در ایران در پایان دوران ایلخانان
بلیه مغولان و حکومت ایلخانان در ایران، دورهای از افول و ریزش ایرانیان را به همراه آورد. ورطه عمیق و هولناک میان توانگر دقیقتر، زوال اخلاق و معنویات و رواج دکان دیا و میدان دار شدن مدعیان و متشبهان و کارگزاران بی لیاقت و مال اندوز، بر پریشانی اوضاع و نابسامانیهای اجتماعی هر چه بیشتر میافزود. در پایان دوران ایلخانان و ناتوانایی و زوال قدرت آنان، سرزمین ایران، شاید پیدایش دوباره ملوکالطوایفی در عرصه فرمانروایی از یک سو و نهضتهای مردمی و انقلابی با ماهیتی ضد دولتی از سوی دیگر شد. نهضت سربداران، نهضت سمرقند و نهضت عامّه، جلوهای از روح مردم عاصی و به تنگ آمده از اوضاع بود.
تصمیم ایران به عدم بازگشت به جهان مغولان
با آن که پس از ایلخانان دولت کوته عمر چوپانیان و سلاله ماجراجو و بی ثبات ایلخانیان، توانستند دست کم برای مدتی کوتاه تفوق عنصر مغول را در عرصه رویدادهای سیاسی ایران نگهداری نمایند، اما بازگشت آن قدرت برای مغولان دیگر ممکن نشد. دنباله پارهای از شیوههای حکومت و یاساهای مغول در قلمرو کوچک طغاتیموریان جرجان، و در دستگاه آل کرت و آل مظفر هم به دوام و بقای جهان چنگیز خانی کمکی نکرد. هر چند ایران تا نیل به بکپارچگی و خودمختاری، هنوز راه درازی در پیش روی داشت، اما بازگشت به جهان مغول هم، دیگر برایش قابل تحمل نبود. حتی تیمور، که با یورشهای خونین و وحشیانهاش یک چند خاطره دوران چنگیز را بازنو کرد، به بازگشت آن بساط پیروز نشد. معهذا، از پایان دوران ایلخانان تا دوران تیمور، گونهای ملوک الطوایفی در ایران دنباله یافت که دوام آن تنزدیکاً سراسر کشور را غرق در جنگهای محلی، هرج و مرجهای اداری و اغتشاشهای ناشی از ناامنی کرد، و غلبه جهل، فساد، ریا و دروغ را در تمامی رویدادهای دوران آشکار ساخت.
ملوک الطوایفی دوران مغول و نزاعهای حکمرانان محلی
این ملوک الطوایفی که سراسر ایران زمین را دچار اغتشاشهای طولانی ساخت، سلالههای گوناگون محلی را در مقابل هم به کشاکش واداشت. منازعات میان حکام محلی، آبادیها، شهرها، و ولایات را معروض تاراج و کشتار مدعیان ساخت که هر از چندی آنها را دست به دست میکردند و یا به زور از دستان یکدیگر میربودند. همچونان؛ چوپانیان در آذربایجان و اران و ولایات جبال، جلایریان در عراق عرب و بعدها در تمامی قلمرو چوپانیان، طغا تیموریان در جرجان و خراسان غربی، آل کرت در هرات و خراسان خاوری، ملوک شبانکاره در قسمتی از فارس، اتابکان سلغری و قراختاییان در فارس و کرمان، آل اینجو در فارس و اصفهان، اتابکان لر میان اصفهان تا خوزستان، اتابکان یزد در ولایات تابع آن حوالی و شماری امیر نشین در طبرستان و مازندران که از هم خودمختار و با هم در حال نزاع بودند.
هر چند برخی از این حکومتهای ملوک الطوایفی در همان پایان دوران ایلخانان بر افتادند، اما جدایی قلمرو آنها همچنان باز ماند و حکومت ملوک الطوایفی که پس از دوران تیمور هم بگونههای دیگر دنباله حیات یافت، تا چندین سده پس از بلیه مغولان، سرزمین ایران را عرصه تاخت و تاز و بی نظمی و اغتشاش کرد که رهایی از آن، نیازمند حکومت مرکزی چیره بود و نیل بدان تا دوران صفوی برای ایرانیان ممکن نشد.
|
ایران خسته از یکصد و پنجاه سال سلطه ملوک الطوایفی
از فاجعه تاخت و تاز چنگیز خان تا فاجعه تیمور گورکانی تنزدیکاً یک صد و پنجاه سال به طول انجامید. سپس در پایان یک سده دیگر مرگ تیمور، ایران واپسین دوران ملوک الطوایفی تاریخی خود را پشت سر گذاشت و وارد دورهای شد که تاریخنگاران نوین، بیشتر آن را اعتلای ایران به مرحله دولت ملی خواندهاند، دوران صفوی. فاجعه چنگیز در قلمرو پارسی زبانان سرانجام به کرانه ماوراء النهر اندک شد، اما فاجعه تیمور از همانجا آغاز گشت و از میان ویرانههای دولت چنگیز خانی شکل گرفت. در مدت فرمانروایی تیمور و اخلاف او سراسر ایران از خراسان و مازندران تا فارس و آذربایجان، عرصه تاخت و تاز ترکمانان آسیای کوچک و ترکان آسیای میانه بود. هنوز چند نسل لازم بود، تا ایرانیان، وفاق ملی و نیاز به آن را از میانه فلاکتها و ویرانیها و کشتارها، تجربه کنند و آن را باور بدارند. دوران صفوی، تنها طلایه یک دوران از اقتدار مرکزی و فرو پاشی و اضمحلال ملوک الطوایفی در ایران نیست، بلکه نشستن این باور در وجدان عمومی مردمان بود.
اضمحلال و فرو پاشی تمدن ایرانی در دوران مغول و ایلخانان
تاخت و تاز مغولان و سپس حاکم شدن ایلخانان، در هم ریختن مبانی حیات جامعه مغلوب، راه یافتن ریزش و زبونی در قوم مغلوب و پدیداری بسیاری از مفاسد اجتماعی بود. یکی از بارزترین علل ریزش جبری ایرانیان در این دوره، غلبه قوم بیابانگرد وحشی بود که به هیچ یک از آداب و سنن و اصول اجتماعی و سیاسی خو نگرفته بودند و پابندی نشان نمیدادند. از این رو، بنیان قدرت و حکومت جابرانه خود را تنها در سایه تاخت و تاز، کشتار و تاراج و ریشه کنی مبانی و مناسبات اجتماعی مییافتند.
فرجام چنین حملههای بنیاد براندازی که در روزگاران کهن بدست دستههای بزرگ از وحشیان بر ممالک آباد، ثروتمند و متمدن رخ میداد، نابودی تمدن و کشته شدن بیشتر اقویا و باز ماندن کسان ناتوان و فراریانی بود که به بیقولهها و بیابانها پناه میبردند. به عبارت دیگر، از میان رفتن طبقات برگزیده اجتماع و اقشار فرهیخته و صاحب نظر و کاردان، بر پریشانی هر چه بیشتر مردمان ناتوان میافزود و جمعیتهای منحط و چاکر منش و فاقد اخلاق را که نه حاجتی به عمارت و آبادانی و نه توان اندیشهای در بهبود اوضاع و نه همت و حال و شوقی در این کار داشتند، در مصدر کارها حاکم بر سرنوشت مردمان میساخت. در این کشاکشها، تمدن مغلوب، با از دست دادن طبقه حاکمه با سابقه و کسان کاردان خود، میدان را برای حادثه جویان نو رسیده و تازه کار خالی میگذاشت و آنان نیز از راه سازش با مهاجمان و تاراجگران به آب و نان و جاه و جلال میرسیدند. تسلط این طبقه، خود بلایی بزرگتر بود، چه این دسته از مردم فرومایه، از بزرگداشت فاضلان اِعراض میکردند و ناکسانی چون خود را بر میکشیدند و جاه و مقام میدادند و غلبه گران تاراجگر را در برانداختن خاندانها و کشتار و چپاول راهبر و هادی میشدند. بهترین تصویری را که میتوان از این احوال در سده هفتم هجری مشاهده کرد، عطا ملک جوینی با انشاء مزین زیبای خود شرح داده است: «.... هر مزدوری دستوری و هر مُزَورّی وزیری و هر مُدْبِری دبیری و هر مُستَنْدفی مُستوفی و هر مُسْرفی مُشرفی و هر شیطانی نایب دیوانی .... و هر شاگرد پایگاهی خداوند حرمت و جاهی و هر فرّاشی صاحب دورباشی و هر جافی کافی و هر خسی کسی و هر خیسی رئیسی و هر غادِری قادِری و هر دستار بندی بزرگوار دانشمندی و هر جَمّالی از کثرت مال با جَمالی و هر حَمّالی از مساعدت اقبال با فُسْحَتِ حالی آزاده دلان گوش بمالش دادند وز حسرت و غم سینه بنالش دادند پشت هنر آن روز شکستست درست کین بی هنران پشت ببالش دادند.
زمامداران فرومایه و سیر قهقرایی اجتماع
واژگون شدن مبانی اجتماعی و رفتن به سوی قهقرا و ریزش، همراه با انواع معایب و مفاسد اجتماعی، فرجام طبیعی چنین شرایطی است. هنگامی مردمی فرومایه، بدون هیچ گونه تربیت و آموزش و صفات اخلاقی پسندیده، زمام امور را به دست گیرند، طبعاً به همه مکارم پشت پا میزنند و همه رذایل را مباح میشمرند. رواج انواع مفاسد از دروغ و تزویر و دزدی و ارتشاء و بی اعتنایی به فضایل اخلاقی و انسانی و ملی و نظایر آن، فرجام جبری چنین وضعی است. دستگاه حاکمهای که بر اثر چیرگی مغولان، در دوران آنان پدید آمد، و نسل اجرایی و کارگزاری که زیر دست این فرو مایگان تربیت شد، سرنگونی دولتشان و به همراه آن سرنگونی اجتماعی و تمدنی ایران را رقم زد.
شیوع بدگویی و سعایت رجال از یکدیگر در دوران مغولان
در سراسر کتابهای تاریخی، اخبار رجال و بزرگان این دوره، موضوع سعایت و بدگویی رجال علیه یکدیگر که امری عادی شده بود، ملاحظه میشود. کمتر وزیری از وزیران این دوره را میتوان یافت که به مرگ طبیعی درگذشته باشد. شیوع این سعایتها در دستگاه حکومتی نشانه آن است که دستگاه حاکمه غیر ملی و چپاولگر به کارگزاران و عمال خود اعتماد نداشت و هر اتهامی را درباره آنان میپذیرفت؛ و هم فِقدان اصول و ضوابط برای احراز مقامات عالی، به هر کسی اجازه میداد که برای وصول به آن مقام و پست، از راه بدگویی و وارد شدن در زد و بندهای جناحی و سیاسی منحط و توطئه چینی و دروغ پراکنی و تزویر و بد نهادی، بکوشد تا به وصال مطلوب برسد. از سوی دیگر، ملت ایران با حمله خانمانسوز مغول به روشی فاسد شده و ارزشهای اجتماعی و دینی خود را از دست داده بود که مردم به جای همبستگی و اتفاق در برابر این همه بیداد، بیشتر به جان یکدیگر میافتادند و حتی رجال با فضیلت را پذیرا نمیشدند و با دنباله روی از روش دولتمردان دست در جیب و سرکیسه کردن هم نوعان میکردند تا دیگری هم، همین کار را با آن کند.
ریزش عقلی و فکری و علمی مخربترین آثار تاخت و تاز مغولان
اما بدترین آثار مخرب چنین اوضاعی، ریزش عقلی، فکری و علمی بود که در تعاقب تاخت و تاز مغولان، پدید آمد. از میان رفتن بسیاری از رجال علمی و دینی و مهاجرت دسته جمعی بازماندگان این رجال به دیگر دیار، از یک سو جامعه را از بازسازی فکری تهی ساخت، ولی از سوی دیگر، بقایای همین عالمان، اجازه داد تا مرده ریگ تمدن ایرانی در دیگر نقاط رفته رفته شکوفا شده و جامعه به یک باره از دستاوردهای تمدنی و پیشینه تاریخی خود تهی نگردد. نقش این عالمان در بازسازی تمدن ایرانی با وجودی که غیر قابل انکار است، اما نمیتوان حضور تاریخی این بلیه بزرگ را که مدتها بعد و حتی تا کنون، روحیه ایرانی را آزرده است، نادیده گرفت. شاید پژوهشهای تاریخی و جامعه شناختی تاریخی و روانشناسی اجتماعی محققان بتواند به شناسایی بسیاری از رفتارهای ناهنجار اجتماعی جامعه ایرانی پی برده، در رفع این ناهنجاریها و در ترسیم خاطره ایرانی مؤثر افتد. از این رو، پژوهشهای تاریخی به صرف بیان وقایع پیش آمده در گذشته و باز نمایی صوری آن خلاصه نمیشود، این تاریخی است حیات دار و زنده که بسیاری از ایرانیان هنوز عاملان و حاملان آثار سوء پیشامدهای ناگوار و بزرگ تاریخیاند. حضور پر قدرت ادبیات و فرهنگ و تعلیم و تربیت میتواند در طی نسلهایی که پیاپی در آینده خواهند آمد، این بارقه امید را باز بگذارد که ایرانی و ایرانیان بتوانند بر آثار ناگوار روانی این واقعه و وقایع شبیه آن که از قضا در این سرزمین کم روی نداده است، فائق آیند و با خودشناسی آیندهای بهتر و ایرانی آبادتر را برای نسلهای آینده به یادگار و میراث باز گذارند.
|