تاریخچه پزشکی

در روزگاران کهن این دانش بر مردم ناشناخته بود، و بیماری‌ها را برآمده از عوامل فراطبیعی می‌دانستند، و برای درمان آنها به سحر و جادو دست می‌یازیدند. یونانیان در پیشرفت این دانش نقش به‌سزایی داشتند. دانشمندانی از جمله بقراط، ارسطو و جالینوس از مروّجان اصلی این علم در یونان باستان بودند.

همگام با پیشرفت سایر علوم، روش علمی بنیانهای علم پزشکی را دگرگون نمود. پلایش مداوم دانسته‌ها و اطلاعات به همراه اکتشافات متعدد در رشته‌های علوم پایه پزشکی به علم نوین پزشکی منجر گردیده‌است.این علم اگرچه پایه‌های خود را از دانسته‌های گذشته گرفته‌است و هنوز نیز از علوم سنتی به عنوان منبع استفاده می‌کند ولی روش آن مبتنی بر استانداردهای سخت علمی است.

در حال حاضر به دلیل گسترده شدن بسیار زیاد علاوه بر پزشکی عمومی، علم پزشکی به رشته‌های تخصصی و فوق تخصصی فراوان تقسیم گردیده‌است و همچنین ارتباط نزدیک و تنگاتنگی با رشته‌هایی مانند داروسازی، علوم آزمایشگاهی، پیراپزشکی دارد.

پزشکی در ایران

در ایران باستان پزشکی سنتی شامل گیاه‌درمانی و دعادرمانی و جراحی بوده‌است. با برپایی دانشگاه‌هایی مانندجندی‌شاپور، پزشکی در ایران گسترش یافت، پس از اسلام نیز این روند ادامه یافت. از پزشکان بزرگ ایرانی در دورهٔ اسلامی می‌توان به ابن سینا، زکریای رازی و علی ابن سهل طبری اشاره کرد. پزشکی ایرانی ترکیبی از انواع طبابت‌های رایج اقوام چینی و هندی و عربی و غربی بوده‌است.

سرآغاز پزشکی ایران

آغاز تاریخچه پزشكی در ایران در واقع از دوره ای می باشد كه آریایی ها در زادگاه نخستین خود در نزدیکی خوارزم زندگی می كردند و اولین پزشك آریایی"تریتا" نامیده شده كه در واقع مانند اسكلپیوس برای یونانیان و آسكولاپیوس برای رومیان می باشد.(1) نوشته های كتابهای مختلف زبان پهلوی نشان می دهند كه"تریتا" در جراحی نیز دست داشته . تریتا از خواص دارویی گیاهان مختلف نیز آگاهی كامل داشته وبه ویژه خود عصاره ی آنها را تهیه می کرد . همانگونه که در یسنای 9 بند 10آمده است :" سومین ناموری كه گیاه هئوما را فشرد وعصاره آن را مهیا ساخت تریتا از خاندان سام بود ، آنكه صاحب دو پور دلیر یكی ارواخشیه ودیگری گرشاسب گردید" .(2)

نام این پزشک نه تنها در پزشكی ایران به جامانده است بلكه درمنطقهِ هندوستان نیز نخستین پزشك آریایی شناخته شده واین نشان می دهد که وی هنگامی زندگی می کرده كه آریاییان هند و ایران از هم جدانبوده اند .

پس از تریتا درناحیهِ آریاویژ درمكانی به نام "ورایماكرت" یك پزشک آریایی به نام"یما" توانست گروهی از بیماریان پوستی واستخوانی ودندانی وبسیاری از بیماران دیگر را از افراد سالم تشخیص دهد.

ساكنین این ناحیه جهت سلامتی خود از پرتوهای آفتاب بهره می گرفتند .. در مینوخد پرسش 60 بند 2 اشاره می نماید : ورایماكرت در ایران ویژ، ساخته یما است وهرآیین مردمان وستوران وپرندگان در آنجا به خوبی زیسته ودر آنجا از مردان وزنان هر چهل سال نسلی جدید وخانواده ای پدید آید وزندگانی آنها بسیار وایشان را درد ورنج وبیماری كمتر است" . ناگفته نماند نام یما نیز مانند تریتا در كتب هنود یادشده است .(3) بقراط ظاهراً اولین كسی بود که در تاریخ طب را بصورت منظم ومدون ارائه كرد و آن را از سحر وجادو جدا ساخت بود ( 460-355 قبل از میلاد مسیح ) . پس از وی ، جالینوس ( سال 199- 129 میلادی ) مدرسه جدیدی برای تشریح بنا كرد وآثارش برای مدت بیش هزار سال اساس عقاید طبیعی دانان قرار گرفت . طب مزاجی در واقع اساس روش درمانی بقراط وجالینوس بود. دكتر نجم آبادی در كتاب تاریخ طب در ایران ضمن اشاره به این مطلب اذعان می كند كه" مكتب طبی زرتشت خیلی پیش تر از مكاتب طبی یونان ، در عالم وجود داشته است" . اما بهرحال در میان مورخین در مورد مبدا طب مزاجی اتفاق نظر وجود ندارد.(5) آقای سیریل الگود نویسنده كتاب تاریخ پزشكی ایران در صفحه 36 این كتاب عنوان کرده است:" تا آنجا كه از اطلاعات بدست آمده معلوم می شود ، در ایران قدیم وضعیت طب پیشرفته تر از آشور بود . حتی به جرات می توان پارا فراتر نهاده گفت كه ایرانیان اصول آن چیزی را كه طب یونانی نامیده شده به یونانیان تعلیم داده اند .حتی خود یونانی ها هم فرضیه طبایع چهارگانه خود را یك فرضیه بیگانه می شناختند وبه رسم آن زمان آن را ایرانی می نامیدند ."(4)

در قرن چهارم میلادی بود که مردم و حتی اطباء كم كم روش بنا نهاده شده توسط بقراط وجالینوس را رها كردند وبرای درمان بیماریها به معالجه باسحر وطلسم متوسل شدند و سال های متمادی روش بقراط وجالینوس به فراموشی نهاده شده بود.

در جنگ های ایران ویونان بود که آثار طبی بقراط ودیگر اطبای یونانی بدست ایرانیان افتاد و ایرانیان از آن بهره جستند. در واقع درمدرسه جندی شابور با ترجمه آثار مهم نویسندگان یونانی ، بكمك دانشمندان ایرانی طب یونان دوباره شکوفا شد. بعد از اسلام نیز با شکوفایی ترجمه كتب طبی یونان، دانشمندان مسلمان بزرگی از جمله محمدبن زكریای رازی و ابن سیناظهور کردند . پیشرفت های علمی سریع مسلمانان موجب شگفتی جهانیان شده بود، طوریكه هر کس به دنبال علم بود پا به این سرزمین می گذاشت .اما در اروپا شرایط متفاوت بود. درآن زمان در اروپا نقاط بیمارستانی کمی وجود داشت و شیوه درمانی علمی چندان مرسوم نبود، در حالیکه در قلمرو اسلام بیمارستانهایی مجهز به بخش‌های مختلف با تخصصهای مختلف وجودداشت .

همچنین آورده‌اند كه بیمارستانها دارا ی كتابخانه ، سالن تدریس وداروخانه بطور مجزا بوده است . در دوران پیش از رنسانس كه اروپا تحت فرمان كلیسا اداره می شد اروپائیان كار ی نمی کردند مگر با انگیزه های دینی و خرافات برگرفته از دین مسیحیت، طوریکه در درمان بیماریها نیز فقط به دعا درمانی می پرداختند. با فتح شهرهای مسلمانان توسط مسیحیان ،آثار علم وفن آوری و تمدن مسلمین در این شهرها موجب تعجب اروپائیان شد که از جملهِ این شهرها بیت المقدس بود . این مسائل موجب زمینه سازی "انقلاب رنسانس" در اروپا شد .در طی دوران رنسانس كتابهای دانشمندان مسلمان به زبانهای اروپائی ترجمه شدند و این روند باعث پیشرفت اروپایی ها شد. گفته می شود که در زمینه طب ، پس از انجیل كتاب " قانون در طب" ابن سینا متداول ترین كتاب در اروپا شد و طب ابن سینا برای مدت ها دراروپا تدریس می شد . در این دوران بود که مسلمانان دچار جنگهای داخلی و حكمفرمائی حكام نالایق وسیاستهای استعماری دولتهای اروپائی شدند و بتدریج از علوم دور ماندند.

طب شیمیایی در مقابل طب مزاجی

یعد از رنسانس اروپائی ها به دنبال این بودند که خود را از شرمندگی تقلید دانش از مسلمانان خارج کنند و بنابراین تلاشهای بسیاری انجام دادند.برخی از آنان براندازی سنتهای عربی را پیشهِ خود کردند . گفته می شود که شخصی به نام "پاراسلس" ( 1541-1493 میلادی ) كه كیمیاگری از سرزمین سوئیس بود شروع به تدرس پزشکی در" دانشگاه بال" سوئیس كرد و در روز شروع استادی خود كتاب "قانون" را در آتش سوزاند واین گونه فریاد كشید : "با كمال بی باكی به شما می گویم كه موهای پشت گردن من بیش از كلیه دانشمندان شما معلومات دارد . تكمه ای در كفش من از ابن سینا خردمندتر است وریش من از آكادمی شما تجربه بیشتری دارد و...وسپس روبه پزشكان حاضر در جلسه كرد وگفت : كلید اصلی پزشكی وبه ویژه درمان شناسی قبل از هر چیز در كمیاگری است ... این حالت خودباوری او توسط اطباء اروپایی مورد تأیید قرا رفت وبه این ترتیب مسیر طب تغییر یافت واز داروهای طبیعی به سمت داروهای شیمیایی انتقال یافت" (6). با این حال داروهای شیمیایی نیز جایگاه خاص خود را در طب سنتی داشتند وبه آنها عناوینی مثل داروها "ذوالخاصیت" ( یعنی داروهایی كه در هر مزاجی وبا هر طبعی یك كار مشخص ومعین را انجام می دهند ) داده شده است .

علم پزشکی در جندی شاپور

گندی شاپورنقشی مهم در تاریخ طب ایران داشته است. کفته می شود که تاسيس اوليهِ این شهر به دوران قبل از تاريخ و زمان ورود قوم آريايي ها برمی گردد وبعدها به‌وسیلهِ "شاپور" تجديد بنا شده است. هدف اوليه وی از اين تجديد بنا ايجاد محلی براي استقرار اسيران رومي و يوناني و استفاده از تخصص هاي آنان بود.(7)

در واقع آنچه باعث پیشرفت این شهر شد تمایل شديد پادشاهان ساساني به جمع آوري بخش‌هاي پراكنده اوستا و مطالب ديني زرتشتي بود. قسمت عمده اوستا كه بيشترشامل بخش های علمي آن بود، با حمله اسكندر و پس از آن بي مهري و كم توجهي پارتيان ، پراكنده شده بود ، كريستين سن، مورخ مشهور تاريخ ساسانيان در اين باب چنين مي گويد:

«كتب مذهبي اوستايي در اثر بقاي كيش زرتشتي در دوران تاريك غلبه اسكندر و سالهاي بعد از آن ، همچنان محفوظ مانده بود ، ولي آثار اوستايي در زمينه هاي غير ديني مانند طب ، نجوم ، جغرافيا و فنون به طور عمده به هندوستان ، يونان و كشورهاي ديگر پراكنده شده بود.اكنون جمع آوري مجدد اين آثار وجهه همت شاپور قرار گرفت و دستورات لازم درباره آن صادر گرديد. ظاهراً در اين دوره در ريشهر ، ناحيه اي در شوش هياتي از نويسندگان تاسيس شد كه كارشان ثبت مطالب مربوط به نجوم و علوم سري به زبان مخصوص و شايد با علامات رمزي به نام گشتك بود . . . » (8)

مهاجرت علماي نستوري عامل دیگری بود كه باعث پيشرفت علوم قديم در گندي شاپور شد .دلیل مهاجرت علماي نستوري این بود که آنان در شهر الرها تحت فشار شدید بودند. شهر الرها يا ادسا به دليل موقعيت سوق الجيشي و مهمش همواره مورد توجه دانشمندان يوناني و ايراني قرار داشت و مدرسه معروفي به همين نام در آنجا ساخته شده بود.الرها يك شهر كاملا يوناني بوده و به دليل نفوذ فراوان كليسا و علماي مسيحي بخصوص پاپ سايه اي از تعصب مذهبي بر آن گسترده شده بود و اين درست برخلاف گندي شاپور بود كه از هر تعصبي فارغ و آزاد بوده و محدوديتي براي دانشمندان نداشت.(9)

در واقع از دلايل مهم چنين مهاجرتي آزادي مذهبی ، صلح وآرامش شهر گندي شاپور بود. يك قرن امنيت كه نتیجهِ پایان جنگهاي بين ايران و روم بود باعث شد كه تدريس علوم و بویژه طب به روال عادي برگردد واین گونه بود که علوم يوناني با مهاجرين شهر الرها به ايران آمد. شدت تاثير پذيري از علوم یونانی به حدي بود كه مدرسه گندي شاپور كاملا تحت نظر علماي نستوري اداره مي شد.سيريل الگود دراين باره عنوان می کند: «هنگاميكه شاپور بر تخت سلطنت نشست شهر را وسعت داد و تاسيس دانشگاه نيز در آن شهر به وي نسبت داده شده است تصور مي شود اين دانشگاه تحت نظر اولياي كليساي نستوري اداره مي شده زيرا پزشكان و روحانيون موظف بودند هر روز پيش از آغاز خدمت روزانه در مراسم دعاي صبحگاهي شركت جويند » (10)

از سير تحولات مدرسه گندي شاپور در بقيه دوران حكومت ساسانيان اطلاع چنداني در دست نیست ولی گفته می شود که پزشكان متبحري از اين مدرسه به اطراف كشور و حتي كشورهاي همجوار گسيل مي شده اند كه نام برخي از آنان در آثار بزرگاني چون سعدي ، جاودانه گشته است. (11) زمانی که اعراب به ايران حمله کردند این مدرسه در اوج شکوفایی علمي خود بود. در سال 636 ميلادي گندی شاپور به سپاه اسلام تسليم شد ، ولي خوشبختانه شهرت دانشگاه باعث شد كه از گزند حوادث مصون بماند و همچنان به عنوان مرکز پزشكي قديم و علوم يوناني نمایان باشد.بعدها با مهاجرت اساتيد آن به بغداد كم كم از شهرت و آوازهِ این شهر کاسته شد و بغداد جاي آنرا گرفت .

سيريل الگود در باب علم طب قدیم مي گويد: «از جمله ، طب عرب در زمان مامون از منابع مختلفي فراهم گرديده و از همه بيشتر مديون افكار يونانيان بود و اين از روزي كه داريوش دموكدس را مجبور ساخت مهارت علمي خود را به كار اندازد روز به روز افزايش مي يافت. با وجود اين درست نيست بگوييم كه مطالعه آثار يوناني نخستين بار به وسيله خلفاي عباسي امكان پذير گرديده است زيرا اصول طب كه در گندي شاپور متداول بوده نيز تا اندازه زيادي يوناني بوده و تصور مي رود مدتها پيش از چيرگي عرب بر ايران ، ترجمه هاي سرياني در كنابخانه بيمارستان موجود بوده است . به همين نحو نبايد افتخار گشايش عصر ترجمه را كه در زمان مامون در بغداد معمول شده و به اوج خود رسيده بود به اين خليفه منسوب دانست.» (12)

سيد حسين نصر نیز بیان داشته است كه «پيوستگي بزرگ ميان طب اسلامي و يوناني را بايد در پزشكي اواخر عصر ساساني خصوصا در مدرسه گندي شاپور جستجو كرد نه اسكندريه . به هنگام ظهور اسلام گندي شاپور بهترين دوران خود را مي گذرانده است. مدرسه مزبور كه مهم‌ترين مركز پزشكي عصر به شمار مي آمد محيطي بود كه مركز تجمع دانشمنداني با مليتهاي گوناگون بود و سنتهاي پزشكي يوناني ، هندي و ايراني را با هم درآميخته زمينه را براي پزشكي اسلامي آماده مي كرد.» (13)

طب در دوران خلافت امويان

يك قرن و نيم ابتداي استيلاي مسلمانان بر ایران از جمله ادوار پرابهام تاريخ سرزمين ايران است.در واقع اطلاعات موجود از وضعیت سیاسی، اجتماعی و علمی این دوران بسیار اندک است ."ا.س.كندي" در این باره می گوید: «از قضا آگاهي ما درباره علم در عصر ساساني بيش از اطلاع ما از همين زمينه در صد سال استيلاي عرب مي باشد.» (14)

در نتیجهِ این کم اطلاعاتی اظهار نظرهاي متفاوت و گاهي متضاد در بين مورخين وجود دارد ،چنان كه بعضی اعراب را بي فرهنگ و دشمن علم دانسته (15) و برخي ديگر توصيه هاي اسلام در خصوص لزوم يادگيري علوم را مورد تاکید قرار داده و مسلمانان را طرفدار و دوستدار علم دانسته اند. (16)

در واقع طبق شواهد مسلمانان بعد از فتح گندي شاپور نه تنها ويراني و كتاب سوزي نكردند بلكه با خوش رفتاري برخورد کرده و مدرسه طب را دست نخورده در اختيار استادان مسيحي باقي گذاشتند (17) . سيد حسين نصر در این باب ادعا کرده است که: «از يك جهت فعاليت علمي اين دوره ادامه فعاليتهايي بوده كه از اواخر عصر ساساني آغاز شده بود اما به مقياسي بسيار وسيعتر »(18) از شواهد تاریخی بر می آید که در این دوران رکود علمی کم و بیش وجود داشته است.دليل اين ركود علمي را در چند چيز مي توان دانست . مهم‌ترین عامل اين بوده است كه اعراب چيزي بیشتر ازعلم و فرهنگ ایرانیان نداشتند تا به ايرانیان بدهند. (19). دیگر اینکه در طی دوران حكومت امويان ، ايران دچار حوادث و آشوب هاي بسیاری بودو در نتیجه دانشمندان و پزشکان به جاي توجه علم به فكر جان و مال خود بودند. دیگر اینکه ايران مفتوحه بود و بنابراین در نظر اعراب عرصه اي براي گسترش اسلام و منبع ثروت براي تامين مخارج حكومت بوده و به همين دلیل دیگر در ایران جایگاهی براي دانش پروري باقي نماند. ويكتور دانر در اين باره مي گويد :

«در ابتدا دوران امويبه بخش ايراني عالم اسلام توجه اندكي شده بود زيرا مركز صحنه كه در دست پيشگامان و راهنمايان بود نخست در حجاز و سپس بعدها در دمشق و بغداد قرار داشت . اين امر تا حد زيادي بواسطه خاستگاههاي اسلام در حجاز و جابجاييهاي بعدي پايتخت آن و انتقال بعدي مراكز فرهنگي به جاهاي ديگر . . . بود.» (20)

خلافت عباسيان و علم پزشکی

با روي كار آمدن عباسيان ، نگرش طبقاتي و برتري عرب بر عجم کم شده ودر نتیجه خلفا تمایل بيشتري نسبت به حضور ايراني ها پيدا كردند. از جمله نمونه های بارز اين مساله حضوراطبای ايراني در دستگاه خلافت از زمان حکومت منصور به بعد بود. طبق شواهد تاریخی اين حضور به حدي پررنگ بوده كه برخي نويسندگان بیان کرده اند که منصب وزارت كه در ابتداي دوران عباسي شكل گرفت اغلب در اختيار پزشكان قرار مي گرفت.(21)

در مورد آغاز نفوذ پزشكان غير عرب به دربار خليفه منصور گفته شده که وی به دليل بيماري سوهاضمه اي كه همواره از آن رنج می برد و اطبای مخصوص خليفه از درمان آن عاجز و ناتوان بودند ، از"جورجيس بختيشوع"رئيس "دانشگاه گندي شاپور" برای آمدن به بغداد دعوت کرد و بختيشوع پس از این دعوت پسرش را به عنوان رئيس دانشگاه منصوب نموده و خودش به همراه تعدادي ديگر از همكارانش به بغداد عزیمت کرد. اين حضور در واقع به عنوان نقطه عطفي براي خاندان بختيشوع و كليه پزشكان غير عرب به حساب مي آيد چون اولا به غير از جورجيس كه علاوه بر علم طبابت در علم ترجمه هم متبحر بوده و شهرتي به سزا داشت و گفته مي شود از اولين مترجمان آثار طبي به زبان عربي بود (22) ، بقيه خاندان او و فرزندانش براي ساليان دراز(تا زمان عضدالدوله)در دربار خلفاي عباسي مي زيستند. فرزندان بختيشوع گرچه اعتبار علمي پدر را نداشتند و بيشتر به امور سياسي مشغول بودند ، ولي به هر حال همواره مقرب درگاه بودند. ثانيا حضور آنان به منزله فتح بابي بود براي حضور ديگر اطباي غير عرب در دستگاه خلافت كه از مهم‌ترين آنها مي توان به خاندان ماسويه طبيب اشاره كرد. در كتاب مختصرالدول در خصوص اين اتفاق چنين نوشته شده است: «اين هيئت با عزت و احترام مورد استقبال قرار گرفت و چند روز بعد خليفه داستان بيماري اسف انگيز خود را با جورجيس در ميان گذاشت و با كمال خوشوقتي وعده درمان خود را از او استماع كرد . معالجه با موفقيت كامل انجام گرفت و متعاقب آن از جورجيس خواسته شد كه با سمت سر پزشك خليفه در دربار باقي بماند» (23)

ماسويه به همراه دو پسرش ميكائيل و يوحنا وارد دستگاه خلافت هارون الرشيد شده و به دليل آوازهِ علمي به رقابت با خاندان بختيشوع پرداختند.گفته می شود که يوحنا از شهرت علمي و طبي بيشتري برخوردار بود و در دوران چهار خليفه عباسي يعني مامون ، معتصم ، واثق و متوكل به امر طبابت و ترجمه آثار يوناني اشتغال داشت. الگود در مورد او مي گويد: «يوحنا فرزندي نداشت كه نام او را زنده نگه دارد ولي در عوض كتب و آثار فراواني از خود به يادگار گذاشت . اين نوشته ها تقريبا تمامي رشته هاي طب از جمله طب باليني ، زنان ، داروسازي و تشريح را حتي به صورتي ساده تر شامل مي شوند.» (24) نهضت ترجمه كه از دوران عباسي آغاز شده بود ،در دوران مامون با شروع به كار"بيت الحكمه" به اوج خود رسيده بود و يكي از اعصار مهم تاريخ پزشكي مي باشد.اشتياق فراوانی بين مترجمين كه اكثر آنها اطبای دربار بودند ، براي ترجمه آثار طبي يوناني وجود داشت و حمايتي خلفا از اين حركت علمی و دقت مترجمين براي ترجمه اين آثار همه از جمله عواملي بود كه اين دوران را به دوره اي طلايي در شكوفايي علمي بخصوص علم طبابت تبديل كرد. اهميت اين حرکت علمي، از نظر ترجمه آثار و پيشرفتها ي علوم در حدي است كه برخي نويسندگان اين دوران را معادل دوره تجديد حيات علمي در غرب مي دانند و معتقدند كه مترجمان اروپايي از نظر سبك ترجمه و دقت لازم به مراتب از همكاران عرب خود عقب تر بودند.(25)

اكثر اين مترجمان اطبای مسيحي بوده و در دربار زندگي مي كردند.در كتاب "طبقات الطباء" اسم تعدادی از اين پزشكان آمده است كه از بارز ترين آنها مي توان به اسرائيل بن ذكريا ، ثابت بن قره ، يوسف الساهر ، سنان بن ثابت ، هلال بن ابراهيم و . . . اشاره كرد. (26)

چشم پزشكي يكي از شاخه هاي پزشكي بود كه در اين دوران به شكوفايي خود رسيد. البته مسلمانان در داروسازي هم پيشرفتهایی داشتند ولي ایجاد روشهاي نوین در چشم پزشكي از افتخارات پزشکان اسلامی بود. گفته شده است که مسلمانان دانسته هاي روميان و يونانيان را از طريق ترجمه به دست آورده و سپس بر آنها افزودند.(27)با پيشرفت اين علم مسلمانان توانستند بسياري از انواع بيماريهاي چشم را تشخیص داده و شیوهِ درمان آنها را بيان نمايند . در زمينه جراحي چشم نیزمسلمانان به پيشرفتهاي چشم گيري دست پيدا كرده . در دوران خلافت متوكل به دليل سخت گيري ها و تعصبات او در مسايل مذهبي و غير مسلمانان بخصوص پزشكان حرفه پزشكي سخت تحت فشار قرار گرفت. (28)در زمان متوكل با کاهش حمایت خلیفه شکوفایی علوم کاهش یافت وسياست وی باعث ايجاد ركود در طبابت شد .

آل بويه و تحولات علم طب

شروع خلافت آل بويه و اعمال نفوذ آنان در دستگاه خلافت باعث ایجاد فضاي نسبتاً مناسبي براي رشد دانش و فرهنگ شد واطبا دوباره به كارهاي علمي روي آوردند و دوباره شرایط برای رشد و شکوفایی طب فراهم شد. ابن العبري در كتاب خود در مورد اين دوران چنين مي گويد: « بدين ترتيب اين گونه مطالعات و تفكرات كه مرده بودند جاني تازه يافتند و مشتاقان اين حقايق كه پراكنده بودند بار ديگر انجمن آراستند. جوانان به تحصيل و مطالعه تشويق شدند و پيران به ارشاد و تربيت مامور گشتند. ميدان آزاد و وسيع شد و بازار قابليت ها كه قبلا خريدار نداشت گرم و رايج گرديد.» (29)

از جمله كارهاي مهم آل بويه بخصوص عضد الدوله تلاش فراوان وی برای احداث بيمارستان بود که باعث شد بيمارستانهاي بسیاری در شهر هاي مختلف تأسیس گردد. بيمارستانهايي كه در دوران اسلامي در شهرهاي مختلف ساخته مي شد غالبا الگوي بيمارستان گندي شاپور را داشتند و مركز گندي شاپور برای سال های متوالی تامين كننده كادر پزشكي و پرستاري اين بيمارستانها بود. در اين بيمارستانها مانند مراكز درمانی دانشگاهي امروزي عمل مي كردند یعنی تمامی كارهاي پزشكي و داروسازي انجام مي شد و علاوه بر آن اطبای با سابقه به تعلیم اطبای جوان مي پرداختند.در تاریخ آمده است که قبل از عضد الدوله بيمارستاني در قسمت قديمي شهر بنا شده بود كه در طرف دروازه كوفه قرار داشت. (30)

اين بيمارستان از قديم به مريضخانه مركزي بغداد مشهور بوده و اغلب پزشکان بغداد از بختيشوع تا زمان احداث بيمارستان عضدي در آنجا كار می کردند. عضدالدوله علاقه وعشق زیادی به ترجمه مطالب علمي و پزشكي داشت و بيمارستانهاي مجهزی را در شهرهاي مختلف احداث كرد از جمله بيمارستان بغداد که طبق شواهد تاریخی بسیار بزرگ و مجهز بوده است..(31)

دراین دوران بود که بوعلي سينا ، رازي و بسیاری دیگر از دانشمندان و اطبای نامدار ظهور یافتند.