خوشا آنانکه الله يارشان بي
بحمد و قل هو الله کارشان بي
خوشا آنانکه دايم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بي

دلم ميل گل باغ ته ديره
درون سينه‌ام داغ ته ديره
بشم آلاله زاران لاله چينم
وينم آلاله هم داغ ته ديره

به صحرا بنگرم صحرا ته وينم
به دريا بنگرم دريا ته وينم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روي زيباي ته وينم

غمم غم بي و همراز دلم غم
غمم همصحبت و همراز و همدم
غمت مهله که مو تنها نشينم
مريزا بارک الله مرحبا غم

غم و درد مو از عطار واپرس
درازي شب از بيمار واپرس
خلايق هر يکي صد بار پرسند
تو که جان و دلي يکبار واپرس

دلت اي سنگدل بر ما نسوجه
عجب نبود اگر خارا نسوجه
بسوجم تا بسوجانم دلت را
در آذر چوب تر تنها نسوجه

خوشا آندل که از غم بهره‌ور بي
بر آندل واي کز غم بي‌خبر بي
ته که هرگز نسوته ديلت از غم
کجا از سوته ديلانت خبر بي

يکي درد و يکي درمان پسندد
يک وصل و يکي هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد

ته که ناخوانده‌اي علم سماوات
ته که نابرده‌اي ره در خرابات
ته که سود و زيان خود نداني
بياران کي رسي هيهات هيهات

خدايا داد از اين دل داد از اين دل
نگشتم يک زمان من شاد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بر آرم من دو صد فرياد از اين دل

هزاران غم بدل اندوته ديرم
هزار آتش بجان افروته ديرم
بيک آه سحر کز دل برآرم
هزاران مدعي را سوته ديرم

بيته گلشن به چشمم گلخن آيو
واته گلخن به چشمم گلشن آيو
گلم ته گلبنم ته گلشنم ته
که واته مرده را جان بر تن آيو

غم عشقت ز گنج رايگان به
وصال تو ز عمر جاودان به
کفي از خاک کويت در حقيقت
خدا دونه که از ملک جهان به

سر سرگشته‌ام سامان نداره
دل خون گشته‌ام درمان نداره
به کافر مذهبي دل بسته ديرم
که در هر مذهبي ايمان نداره

امان از اختر شوريده‌ي مو
فغان از بخت برگرديده‌ي مو
فلک از کينه ورزي کي گذاره
رود خون از دل غمديده‌ي مو

بروي ماهت اي ماه ده و چار
به سرو قدت اي زيبنده رخسار
که جز عشقت خيالي در دلم ني
بدياري ندارم مو سر و کار

نهالي کن سر از باغي برآرد
ببارش هر کسي دستي برآرد
برآرد باغبان از بيخ و از بن
اگر بر جاي ميوه گوهر آرد

غمت در سينه‌ي مو خانه ديره
چو جغدي جاي در ويرانه ديره
فلک هم در دل تنگم نهد باز
هر آن انده که در انبانه ديره

کشم آهي که گردون پر شرر شي
دل ديوانه‌ام ديوانه‌تر شي
بترس از برق آه سوته ديلان
که آه سوته ديلان کارگر شي

شبي نايد ز اشکم ديده تر ني
سرشکم جاري از خون جگر ني
شو و روجم رود با ناله‌ي زار
ته را از حال زار مو خبر ني

الهي دل بلا بي دل بلا بي
گنه چشمان کره دل مبتلا بي
اگر چشمان نکردي ديده باني
چه داند دل که خوبان در کجابي

بيا سوته دلان گردهم آئيم
سخنها واکريم غم وانمائيم
ترازو آوريم غمها بسنجيم
هر آن سوته تريم وزنين تر آئيم

ته کت نازنده چشمان سرمه سائي
ته کت زيبنده بالا دلربايي
ته کت مشکين دو گيسو در قفائي
بمو واجي که سرگردان چرائي

جهان بي‌وفا زندان ما بي
گل غم قسمت دامان ما بي
غم يعقوب و محنت‌هاي ايوب
همه گويا نصيب جان ما بي

خوش آن ساعت که يار از در آيو
شو هجران و روز غم سر آيو
زدل بيرون کنم جانرا بصد شوق
همي واجم که جايش دلبر آيو

زشورانگيزي چرخ و فلک بي
که دايم چشم بختم پر نمک بي
دمادم دود آهم تا سما بي
پياپي سيل اشکم تا سمک بي

خوشا آنان که با ته همنشينند
هميشه با دل خرم نشينند
همين بي رسم عشق و عشقبازي
که گستاخانه آيند و ته بينند

هر آنکس با تو قربش بيشتر بي
دلش از درد هجران ريشتر بي
اگر يکبار چشمانت بوينم
بجانم صد هزاران نيشتر بي

شوان استارگان يک‌يک شمارم
براهت تا سحر در انتظارم
پس از نيمه شوان که ته نيايي
زديده اشک چون باران ببارم

خوشا آنانکه هر از بر ندانند
نه حرفي وانويسند و نه خوانند
چو مجنون سر نهند اندر بيابان
ازين گو گل روند آهو چرانند

مو احوالم خرابه گر تو جويي
جگر بندم کبابه گر تو جويي
ته که رفتي و يار نو گرفتي
قيامت هم حسابه گر تو جويي

زخور اين چهره‌ات افروته‌تر بي
تير عشقت بجانم روته‌تر بي
مرا اختر بود خال سياهت
ز مو يارا که اختر سوته‌تر بي

مرا ديوانه و شيدا ته ديري
مرا سرگشته و رسوا ته ديري
نميدونم دلم دارد کجا جاي
هميدونم که دردي جا ته ديري

زدست عشق هر شو حالم اين بي
سريرم خشت و بالينم زمين بي
خوشم اين بي که موته دوست ديرم
هر آن ته دوست داره حالش اين بي

عزيزون از غم و درد جدايي
به چشمونم نمانده روشنايي
گرفتارم بدام غربت و درد
نه يار و همدمي نه آشنايي

ته که خورشيد اوج دلربايي
چنين بيرحم و سنگين دل چرايي
به اول آنهمه مهر و محبت
به آخر راه و رسم بي وفايي

خوشا آنـونکه حِـّر از بـِـّر نـدونـنـد
نـه حـرفي وا نـويـسند نـه بخـونـنـد
چـو مجـنون رو نـهـنـد انـدر بـيـابان
در ايـن کـو هـا رَوَن آهـو چـرونند

غـم درد مُـو از عـطار ميـپـُرس
درازي شـُو از بـيـمـار مـيـپـُرس
خلا يـق جـملگي احـوال پـُرسـنـد
تـو که جان و دلي يکـبار ميـپـُرس

مـرا نِـه سَــر نِـه سـامـان آفـريـدنـد
پـريـشـانــم پـريـشـان آفـريـدنـد
پـريشان خاطـران رفـتـنـد در خـاک
مـرا از خـاکِ ايـشـان آفـريـدنـد

خـداونـدا بـسي زارم از ايـن دل
شُـو و روزان در آزارم از ايـن دل
ز بــس نــالـيـدم از نــالـيـدن افـتـاد
ز مو بستان کـه بـيـزارم از ايـن دل

تـو که ناخـوانـده اي عـلـم سـمـوات
تـو که نا بـُرده اي رَه در خـرابـات
تـو کـه سُــود و زيـان خـود نـدانـي
به يـارون کي رسي هـيهات هـيهات

دو زُلـفـُـونـت بـود تـار ربـابـُم
چه ميخـواهي ازيـن حال خـرابـُم
تـو که با مو سر يـاري نـداري
چـرا هـر نـيـمه شُـو آيـي بخـوابم

ز دست ديـده و دل هـر دو فـريـاد
کـه هـر چه ديـده بـيـنـد دل کـُنـد ياد
بـسازم خـنجـري نـيـشـش ز پـولاد
زَنـم بـَر ديـده تـا دل گــردد آزاد

چــرا آزرده حـالـي ايـدل ايـدل
مـُدام انـدر خـيالي ايـدل ايـدل
بـرو کـُنجي نـشين شکـر خدا کـُن
کـه شايـد کام يابي ايـدل ايـدل

بـصحـرا بـنگرم صحـرا تـو بـيـنـم
بـدريـا بـنـگـرم دريـا تـو بـيـنـم
بهـر جا بـنگرم کـوه و در و دشت
نشان از قـامت رعـنا تـو بـيـنـم

ما کـه افـسرده حالـم چُـون نـنـالم
شکـسته پـَـّر و بـالـم چُـون نـنـالم
هـمه گـويـنـد فلاني نـاله کـم کـُن
تـو آيـي در خـيـالـم چُـون نـنـالم

فـلک کِـي بـشـنـود آه و فـغـانـم
بهـر گـردش زنـد آتـش بـجـانـم
يک عـمري بگـذرانم با غـم و درد
بـکـام دل نگـــردد آســمـانـم

اگـر دستم رسـد بـر چـرخ گـردون
از او پـُرسم که ايـن چونست وآن چون
يکي را داده اي صد گـونه نـعـمـت
يـکـي را قـرص جـو آلـوده در خــون

سري دارم کـه سامانش نـمـيـبـو
غـمي دارم کـه درمانش نـمـيـبـو
اگـر بـاور نـداري سـوي مـن آي
بـبـيـن دردي که درمانش نـمـيـبـو

درخـت غـم بجانـم کرده ريشه
بـدرگـاه خــدا نــالـم هـمـيـشـه
جـوانـان قـدر يکـديگــر بـدانـيـد
اجـل سنگـست و آدم مثـل شـيـشه

برگرد     
رویدادهای مهم در این روز
  • در ۱۷ بهمن برابر با ۵ فوريه سال ۱۲۹۱ ميلادي اميران لشكر و پيرامونيان ارغون خان، ايلخان مغول ايران، از فرصت افتادن وي در بستر بيماري استفاده كردند و سعدالدوله وزير او را كه راهبند سوء استفاده‌هاي مالي و اسراف آنان از خزانه كشور بود به مهماني دعوت كردند و در آنجا او را كشتند.
  •